گنج

شمارهٔ ۱۹۳ - در مدح شاه ابوالحسن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ری۲۹ بیت
ای شکنج زلف جانان بر پرند ششتریسایبان آفتابی یا نقاب مشتری
توده توده مشک داری ریخته بر پرنیانحلقه حلقه زلف داری بافته بر ششتری
گاه بر گلنار تازه شاخهای سنبلیگاه بر کافور ساده حلقه های عنبری
چنبری از عنبری دارند خم و شم تومغزها را عنبری و پشتها را چنبری
مانده زیر حلقه تو این دل فیروزه گونهمچو فیروزه فراز حلقه انگشتری
با رخ جانان ترا باشد همیشه آشتیبا روان من ترا باشد همیشه داوری
گر ز من گردی جدا شادی ز من گردد جداور ز من گردی بری شادی ز من گردد بری
شاید ار گویا نگردد کی بود گویا نگارشاید ار پیدا نگردد کی بود پیدا بری
لاغری نیکوتر آید با میانش از فربهیفر بهی نیکوتر آید با سرینش از لاغری
گر ببینی قامتش نندیشی از سرو روانور ببینی رفتنش نندیشی از کبک دری
مشتری روئی بتا گر مشتری بیند ترامشتری گردد بدیده دیدنت را مشتری
جاودان را چشمت آموزد همیشه جادوئیدلبران را زلف آموزد همیشه دلبری
گرچه دشوار است بوسیدن ترا آسان شودبر من از بوسیدن خاک امیر کشوری
بوالحسن تاج خداوندان و شاهان و سرانآن کزو نازد خداوندی و شاهی و سری
نیکنامی را روانی شادکامی را دلیشهریاری را ستونی بختیاری را دری
کافری بیشی کند با مهر تو با مومنیمؤمنی کمی کند با کین تو از کافری
گر نگار ایزدی با طبع تو گردد نفورور نگار آذری با رای تو گردد مری
چون نگار آزری گردد نگار ایزدیچون نگار ایزدی گردد نگار آزری
ای خداوندی که روز بزم شمع مجلسیوی جهانداری که روز رزم پشت لشگری
روز بخشیدن در گنج نهانی بشکنیروز کوشیدن دل شیر شکرای بشکری
بخت بد یاد آورد آن را که تو فرمش کنیبخت بد فرمش کند آن را که تو یاد آوری
چون برزم بزم بر خیل ولی احسان کنیچون بروز رزم بر خیل عدو حمله بری
بزم را یاد آید از تو جودهای حاتمیرزم را یاد آمد از تو حمله های حیدری
قیصر رومی همی خواهد خداوندا که توهر زمان بر چهره و بر دیده او بنگری
صورت خویش از بر دیبا از آن فرسوده کردکو همی داند که تو جز فرش دیبا نسپری
کام او باشد بفال تو همه وقتی رواامر تو باشد بخیل او همه جائی جری
نحس گردون بر بداندیشان تو پیوسته شدسعد پیوسته همی بر شهرهای گرگری
تا نگردد انده از بی دولتان هرگز جداتا نگردد شادی از نیک اختران هرگز بری
دشمنان تو همه بادند با بی دولتیدوستان تو همه بادند با نیک اختری