شمارهٔ ۱۹۲ - در مدح ابونصر مملان
ای ترا کرده خدا بر ملکان بار خدایشکر بادا که ترا داد بما باز خدای
جان و دل باز نیامد بتن خسته ماتا ترا باز نیاورد جهاندار بجای
چو شبانی تو و ما چون رمه و فتنه چو گرگبی شبان گرگ بود در رمه ها بره ربای
تنگ بد گیتی از درد تو بر مردم شهرتیره بد خورشید از هجر تو بر بام و سرای
شاید ار کور بدین فتح شود روشن چشمشاید ار لال بدین مژده شود شعر سرای
ز خبرهای خلاف و ز سخنهای دروغخلق را بود روان و دل و جان اندر وای
بنده را درد تو از پای بیفکند بلیبنده بی فر خداوند کجا دارد پای
بی خداوند دل بنده بیک بار بسوختشاید ار زنده شودزین خبر ای بار خدای
هرکه را مار همه عمر بیک بار گزیددائم او را رسن و پیسه بود مار نمای
زان کجا شاه جهان بنده نواز است بطبعشاید ار بنده همه ساله شود شاه ستای
ای ولی را شده چون نوش طرب نوش گواروی عدو را شده چون نیش بلا نیش گزای
بخت بنشاند ترا باز بکام اندر تختجان خصمان ترا کرد از آن اندر وای
خادم خانه تو باید صد میر چو خانرهی رایت تو شاید صد شاه چو رای
تا تو باشی نگراید سوی تو دست بدیکه ترا سوی بدی هرگز نگراید رای
باد پیوسته گشاده در نیکی بتو بازتا جهانست و بدو نیک غم و بند گشای؟
تا که آهن چو فتد در نم گیرد زنگارباد شمشیر تو از روی جهان زنگ زدای
این زمان تا که همی ماند تو نیز بمانو اسمان تا که همی پاید تو نیز بپای