شمارهٔ ۱۹۰ - در مدح ابونصر مملان
ایا سروی که سوسن را ز سنبل سایبان کردیز بوی سوسن و سنبل جهان پر مشگ و بان کردی
فکندی بر گل از عنبر هزاران حلقه و چنبربزیر هر یک از عمدا یکی جادوستان کردی
یکی را دل شکن کردی یکی را دل گران کردییکی را دل سپر کردی یکی را جان ستان کردی
کشیدی غالیه بر کل فکندی بر سمن سنبلیکی را دام دل کردی یکی را بند جان کردی
نه مشگت سوزد از آتش نه آتش میرد از باراننه آن را زین بیازردی نه این را زان زیان کردی
بگل گویند نتوان کرد پنهان ماه تابان راتو اندر غالیه خورشید تابان را نهان کردی
بسان سرو سیمینی میان باغ نیکوئیمرا در بوستان غم چو زرین خیزران کردی
تو همچون نار داری روی و همچون ناردان دو لببدان هر دو دل و چشمم چو نار و ناردان کردی
میان باغ بنشینی و گرد راغ برگشتییکی را بوستان کردی یکی را گلستان کردی
چه آفت دیدی از عاشق چه راحت دیدی از گیتیکه کردی پیر عاشق را و گیتی را جوان کردی
سریر مرغ در بستان زمرد کردی و مرجانبساط گور در صحرا پرند و پرنیان کردی
چرا توریة خوان کردی میان باغ بلبل راکه چون موسی درختان را بباغ اندر نوان کردی
مگر گنجور نعمانی و یا دریای عمانیو یا روزی گذر از دست شاه کامران کردی
سر شاهان ابونصر بن مسعود بن مملان آنکه چون جستی رضای او دل از سختی جهان کردی
ایا خسرو تو آن شاهی که کردت قصد بد خواهیکه چون تیرش جهان کردی و پشتش چون کمان کردی
فلک نکند چنین کاری که مردم را چنان بایدتو هر کاری که مردم را چنان باید چنان کردی
سبب دست تو می دانم روزیهای مردم راهمانا دست را ز ایزد بروزیها ضمان کردی
ز دشمن ملک خالی شد چو دل را کان کین کردیز گوهر گنج خالی شد چو کف را کین کان کردی
کسی کاندر روان او روا نشد کین تو روزیروانش را گرفتار بلای جاودان کردی
بکان زعفران ماند بروز رزم تیغ توبسا چون ارغوان رویان کزان چون زعفران کردی
بسا جستند کین تو سنانها برده بر گردونکه جسم چشم ایشان را بساعت بر سنان کردی
کفت چون ابر نوروزی گهر بارد شبان روزیبرای زائران از زر چو باغ اندر خزان کردی
ز مردی اصل ببریدی بمیدان گرگ مردم رابدین و داد گرگان را امینان شبان کردی
دلم چون بوستان کردی ز بس شادی خداوندامرا جفت ضیاع و ملک و باغ و بوستان کردی
ز جود تو من از گیتی بنعمت داستان بردمبنعمت مر مرا همچو سخایت داستان کردی
بسان کاوه من بودم نژند از دست ضحاکانتو افریدون مرا همچون درفش کاویان کردی
مرا در آسمان بردی بجای خانه پستمکنون چون همت خویشم مکان در آسمان کردی
ببامش چون گذر کردی و می خوردی بنامش بریکی را چون سما کردی یکی را چون جهانکردی
شدی زی خانه میران و در حشمت سر ایشانفراز آسمان بردی و جفت اختران کردی
اگر من کهترم ز ایشان چو ایشان کردیم زیراکجا با من همان کردی که با ایشان همان کردی
بدین امید میران را سراسر مدح گو کردیبدین امید شاهان را یکایک مداح خوان کردی
تو هستی سایه یزدان نشاید گفت یزدان راچرا این را سبک کردی چرا آن را گران کردی
تو مهتاب زمانی و مرا شمع زمین کردیتو خورشید زمینی و مرا ماه زمان کردی
بقا بادت به پیروزی و هر روزی بقا بادتکه خصمان را و خویشان را بدیدن شادمان کردی
ز گشت عالم فانی خدایت پاسبان باداکه دست و تیغ را بر خلق عالم پاسبان کردی