شمارهٔ ۱۸۹ - در مدح عمادالدین ابونصر
ایا خوشتر ز جان و دل! همه رنج دل و جانیبه رنج تن شدم خرسند اگر دل را نرنجانی
شود بی جان تنم یکسر چو تو لختی بیازاریتن از آزار جان پیچد تنم را زین قبل جانی؟
اگر چه جانی از انسی همیشه بر حذر باشدخریدار است مهرت را به جان خویشتن جانی
که بیم از چشم غماز تو جانی زلف تو داردهمیشه باشد از غماز ترسان و نوان جانی
بلؤلؤپوش دو مرجان بسنبل پوش دو سوسنسر من سوسنی کردی سرشگ دیده مرجانی
اگر چه دل همی سوزی مرا پیوسته دلبندیاگر چه جان همی خواهی مرا همواره جانانی
بمهر ماه دادم دل بعشق سرو دادم جانکه ماه سرو بالائی و سرو ماه پیشانی
بباریکی میان چون موی و در تنگی دهان چونانکه موئی برکنی مرجان بجای موی بنشانی
چو جان رویت پسندیده شود روشن ازو دیدهخریدیمت بدل لیکن بجان و دیده ارزانی
جهان و جان اگر چه خوش ز هر دو خوشتری بر منازین دارم جهان و جان بدیدار تو ارزانی
ایا حور پری پیکر ز فردوس آمده بیرونوثاق از روی خوب خویش چون فردوس گردانی
از آن گیتی جز ایزد را و رضوان را ندانستیدر اینجا از همه گیتی عمیدالملک را دانی
عمادالدین ابونصر آنکه راز خویش هر چیزیبدو کردست ایزد وقف غیر از غیب یزدانی
چو یزدانست بی همتا چو گردون است باقدرتمبادا هیچگه غمگین مبادا همچو آوانی؟
نه سیری یابد از دانش نه عاجز گردد از بخششنه آوردش فلک همتا نه آوردش جهان ثانی
نیاید کس بدانجایی که او آید بکوشیدنکه شیران بیابانی سگان باشند گردانی
گه دانش بدانجایی ندارد پای با وی کسکه حکمتهای لقمانی بود چون ژاژ طیانی
مکان علم یونانی بد اکنون از بر گردوننه مردی ماند از یونان نه علمی ماند یونانی
بدان کو از خراسان خاست پس سوی عراق آمدشدند از علم یونانی عراقی و خراسانی
خداوندا بدان ماند که تو چون زادی از مادرکواکبها همه بودند از گردون سامانی
که تا بودی و تا باشی و تا هستی در افزونیکسی کو کین تو جوید بود دائم بنقصانی
بجود هفت دریایی بحد هفت گردونیقرار هفت تاریکی قوام هفت رخشانی
نباشد هیچ مخلوقی بعالم بی نیاز از توکه علم آصفی داری و تأیید سلیمانی
تو ایران را قوی کردی بفضل راست کرداریتو توران را قوی کردی بجود و نیک پیمانی
نپاید با تو بر جائی کس از توران و از ایرانکه هم پیران تورانی و هم جاماسب ایرانی
بعلم آصفی زان رو نیاز آمد سلیمان راکه بودش فر یزدانی و تایید سلیمانی
اگر توحید افلاطون بپرسند از تو بیدارانبساعتشان دهی پاسخ نه اندیشی نه درمانی
ولی را گنج بی رنجی عدو را رنج بی گنجییکی را کژدم کاشان یکی را زر کاشانی
کس از مردم بدانائی قضای بد نگرداندتو از مردم بدانائی قضای بد بگردانی
حصاری را که نستاند دو صد لشگر بدشواریتو بستانی بیک گفتار جان پرور بآسانی
از آن چوب آب هر جائی روان گشته است نام توکه نزدیک تو یک ساعت نبوده زر زندانی
موافق را دل افروزی مخالف را جگر سوزییکی را کان یاقوتی یکی را خشت ماکانی
بکمتر سائلی بخشی بروزی کس نبخشایدهر آن باجی که در سالی ز رم و شام بستانی
عدو نالست و تو برقی بسوزانیش بال و پردرم گرد است و تو بادی بهر جایش برافشانی
بجز مرگ از دل مردم نیاز و آز ننشاندبرادی از دل مردم نیاز و آز بنشانی
خداوندان گیتی را قرین باشند پیوستهگهی دیوان دیوانی گهی حوران ایوانی
دل حوران ایوانی ببزم اندر بیفروزیبرزم اندر قوی داری سر دیوان و دیوانی
کسی کو مدح تو خواند پس از مدح همه کیهانبود او چون هجا خوانی که آید زی ثناخوانی
کسی کز پیشگاه تو بکمتر خدمتی افتدبجیحون افتد از فرغر بدریا افتد از خانی
نخستین سال کت دیدم بخدمت آمدم زی توکنون هر روز لب خایم دو صد ره از پشیمانی
ندانستم که چون میرم ز گیتی بگذرد روزیرسد تخم نوا بر باد و خانمان بویرانی
من آنستم که حال من نداند چون توئی لیکنز رای همت عالی تو راز هرکسی دانی
به غمگینی پذیرفتم که گر شادان شوم روزینگویم جز مدیح تو بغمگینی و شادانی
الا تا سعد برجیسی رساند نصرت و شادیالا تا نحس کیوانی دهد خذلان و پژمانی
هواخواهان تو بادند جفت سعد برجیسیبداندیشان تو بادند یار نحس کیوانی