شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح امیر ابوالفتح
مه نیسان شبیخون کرد گوئی بر مه کانونکه گردون گشت از او پرگرد و هامون گشت از او پرخون
اگر خواهی نشان خون نگه کن لاله در صحرااگر خواهی نشان گرد بنگر ابر بر گردون
ز اشک ابر نیسانی بدیبا شاخ شد معلمز بوی باد آذاری بعنبر خاک شد معجون
یکی بر خاک پیدا کرده پنهان کرده آذریکی بر دشت پیدا کرده پنهان کرده قارون
بسقلاطون چینی در درون شد باغ پنداریکه هر شب کاروان آید بباغ از چین و سقلاطون
عروس آئین همی خندد بباغ اندر درخت گلز بیم چشم بد بلبل همی خواند بر او افسون
اگر گنجیت باد آورد باید سوی هامون روکه در هر گام صد گنج است باد آورده در هامون
بخندد لاله در صحرا بسان چهره لیلیبگرید ابر بر گردون بسان دیده مجنون
نپرد بلبل اندر باغ جز بر بسد و مینانپوید آهو اندر دشت جز برغالی پرنون
ز آب جوی هر ساعت همی بوی گلاب آیددر او شسته است پنداری نگار من رخ گلگون
اگر یک زلف بفشاند از او صد دل رها گرددو گر یک چشم بگمارد دو صد دل را کند مفتون
سزد گر پیش روی او بگردد رنگ روی منکه پیش آفتاب اندر بگردد رنگ بوقلمون
کسی کو بشنود وصفش بنام او شود عاشقکسی کو بنگرد چهرش بمهر او شود مرهون
بنفشه مرزها دارد میان پر عنبر ساراشکوفه شاخها دارد میان پر لؤلؤ مکنون
بسان زعفران رسته میان نیل نیلوفربسان عنبر افکنده فراز آذر آذریون
درخت ارغوان همچون فروزان آذری کورابکردار شرر از باد ریزان گشته پیرامون
نگاری کز پی دستان چنان و چون او هزمانچنان کردم که نتوانم بگفتن که چه و که چون
نسیم زلف او گیتی همه مشگین کند گوئینسب دارد ز خوی شاه بزم افروز و روز افزون
چراغ دهر ابوالفتح آنکه یزدان کرد پنداریبدنش از جان نوشروان دلش از فهم افلاطون
ز مهر او پدید آید بکانون اندرون نیسانز کین او پدید آید بنیسان اندرون کانون
نه زین را دان اکنونیست زان گردان آنگاهینه چون او گرد بود آن گه نه چون او راد هست اکنون
که شاید گفت رادی را که کف او بود چونینکه شاید گفت گردی را که تیغ او بود ایدون
همیشه آفرین خیزد بزر و سیم گویندهغمین بازار داند کرد هرکس کو بود مغبون
نه گیتی با کسی باشد که او را بدسگالد خوشنه گردون با کسی گردد که او را نیک خواهد دون
ایا پیرایه رادان پناه و پشت آزادانثنا گویان تو شادان بلا جویان تو محزون
بروز بزم چندانی بدادی زر کاشانیبروز رزم چندانی بکشتی دشمن وارون
که گردون آن بصد اقران نکرد اندر جهان پیداکه خورشید آن بصد دوران نیارد از زمین بیرون
ز بیم کف تو لؤلؤ بآب اندر شود پنهانز بیم تیغ تو آهن بسنگ اندر شود مسجون
ز تو بر دشمن آن آمد که بر دارا از اسکندرز تو بر حاسد آن آمد که بر ضحاک ز افریدون
همه بی دادی و زفتی بفرهنگ از جهان رفتیکه با آزادگی جفتی و با فرزانگی مقرون
اگر قارون بدانستی که گنجش بی قیاس آمدببخشش خود ببخشیدی نکردی در زمین مدفون
ولیکن همچو تو او را کجا بد اختر فرخولیکن همچو تو او را کجا بد طالع میمون
ایا دائم کف رادت درخت جود را بستانایا دائم دل پاکت حساب علم را قانون
الا تا سوسن و سوزن یکی باشد بر ابلهالا تا شکر و افیون یکی باشد بر مجنون
هواخواهانت را بر دست سوزن باد چون سوسنبداندیشانت را در کام شکر باد چون افیون