شمارهٔ ۱۷۶ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفر
مهر جانان چون روان اندر تن من شد رواناز تنم بیرون نیامد مهر او جز با روان
گر بکشمر بود قبله چند گه سرو سهیشاید ار من دل نهم جاوید بر سرو روان
کاروان بر کاروان آید ز مهرش بر دلمهمچو بر چهرش ز خوبی کاروان بر کاروان
لاله و گلنار دارد بار سیمین نارونلؤلؤ شهوار دارد زیر رنگین ارغوان
دیده من نار کفته کرد گلنار رخانشناردان دو لبش دارد دلم را ناردان
نافه مشگ سیاهش هست دائم لاله رنگمعدن مشگ سیاهش هست دائم پرنیان؟
در خزان از بوی این مغزم پر از بوی بهاردر بهار از رنگ آن رویم پر از رنگ خزان
هر که او دارد لب جام و لب جانان بهمتازه باشد طبع او جاوید و جاویدان جوان
خوردن آن دور دارد خم ز پشت و نم ز رخدیدن این دور دارد نم ز چشم و غم ز جان
تا بود نیروی جانم کف ندارم دور از اینتا بود نیروی جسمم جان ندارم دور از آن
تازه گردد دل از او هرگه که گیرد جام میتازه گردد جان ز مهر آن نگار دلستان
کاخ از آن خندان چو از گلنار کفته جویباربزم از این تازه چو از ماه دو هفته آسمان
راست همچون زهره باشد برده مه را پیش مهرچون ستاند جام می را زو خداوند جهان
تاج میران جلیل آرام گیتی بوالخلیلجعفر آنکو کرد زر جعفری را رایگان
گر بواجب کار بودی شاه گیتی خواندمشعیب دانم خواندن او را شاه آذربایگان
گر بجود و جنگ و دانش یافت شاید مملکتکو همه گیتی بگیرد کی شود همداستان؟
گر نبودی آفت ترکان بگیتی در پدیدبستدی گیتی همه چون خسروان باستان
زو شدندی گاه کوشیدن بصف اندر ستوهزو زدندی گاه بخشیدن بمردی داستان
از رخ شاهان برون آرد بهیبت شنبلیدوز تن شیران برون آرد بضربت ارغوان
از کمان او تن ناصح ببالا چون خدنگاز خدنگ او تن حاسد بچفتد چون کمان
جود او بیش از شمار و عدل او بیش از عددعقل او بیش از قیاس و فضل او بیش از گمان
هرکه باشد دشمن او عیب دان باشد چو دیواو بتن بی عیب چون یزدان و چون او غیبدان
گرچه مردم را سپرده است این زمانه بر زمیناو همی کوشد بمردی با زمین و با زمان
او بکردار شبانست و دگر شاهان رمهاز بد گرگان نگه دار رمه باشد شبان
مردمان گویند شاهنشه ندارد دوست میاین نداند جز می پیر و نگار نوجوان
نیست او چونانکه شاید همتش را رسم بزمنیست او چونانکه شاید همتش را ساز خوان
او همی خواهد بهر بزمی فشاند گنج نوراو بهر خوانی همی خواهد نهادن نان جان
این مثل شاهنشه دانا بجا آرد همیکز نهادن گنج بی آلت تهی گردد دهان؟
گر کنونش نیست چونان دارم از یزدان امیدکو همی گیتی بگیرد زین کران تا آن کران
ور کند در بخشش و رامش کجا بهرام گورداد اوگردد جهان را بهتر از نوشیروان
با همه عیبی که شاهان جهان را اوفتادزین نمونه روزگار و گیتی نامهربان
از همه میران کنون او را فزون بینم عطاوز همه شاهان کنون او را فزون بینم توان
زو زنند اکنون بگاه لشگر افروزی مثلزود هند اکنون بگاه خواسته بخشی نشان
هیچ گنجی روز بزم او نباشد پایدارهیچ شاهی روز رزم او نباشد کامران
از یکی دائم همی گیرد بمردی تاج و تختبر یکی دائم همی پاشد برادی گنج و کان
گر شود با جام خندان خواسته گریان شودگر شود با تیغ پیدا اژدها گردد نهان
ای خداوند زمین ای پادشاه راستیناز تو شاهان را و شیران را غریو است و فغان
دوستداران را نوازانی چو بتر ابرهمننیکخواهان را فروزانی چو آتش را مغان
آن زمینی کو گران تر پیش حلم تو سبکآن هوائی کو سبک تر پیش طبع تو گران
آنکه ورزد مهر تو وانکو پرستد چهر توناز بیند بی نیاز و سود بیند بی زیان
تا تن مردم نوان باشد ز بیداد و ستمتا دل مردم بود تازه ز داد و شادمان
دوستانت را همیشه باد شاد و تازه دلدشمنانت را همیشه باد تن زار و نوان