شمارهٔ ۱۷۳ - در مدح ابونصر مملان بن وهسودان
من آن کشیدم و آن دیدم از غم هجرانکه هیچ آدمئی نیست دیده در دوران
کنون وصال همه بر دلم فرامش کردخوشا وصال بتان خاصه از پس هجران
چو من به شادی باز آمدم به لشگرگاهگشاده طبع و گشاده دل و گشاده زبان
میان هنوز نبودم گشاده کامده بودز ره به سوی من آن سرو قد و موی میان
چو لاله کرده رخ اندر کنارم آمد تنگکنار من شد از آن چون شکفته لالهستان
به ناز گفت که بی من چگونه بودت دلبه شرم گفت که بی من چگونه بودت جان
جواب دادم و گفتم که ای بهشتی رویبلای جان من و فتنه بتان جهان
چو حلقه جهانم به زلف چون چنبرچو گوی کرده جهانم به جعد چون چوگان
نزار بودم دائم ز درد فرقت تومن آنچنان که تو بودی هزار هم چندان
چنان بدم ز غم آن دو چشم تیراندازچنان بدم ز غم آن دو زلف مشگ افشان
کجا بود شب بی ماه و روز بی خورشیدکجا بود گل بی آب و کشت بی باران
عتاب کوته کردیم و دست ناز درازهمی شدیم همه شب ز یکدیگر شادان
به ناز گشته برم عنبرین از آن سنبلبه بوسه گشته لبم شکرین از آن مرجان
گه او عقیق خر و من شده عقیق فروشگه او نبید ده من شده نبید سِتان
ز بوی زلفش خر خیزوار گشته سرایز رنگ رویش فرخار گون شده ایوان
هزار شادی دیدم به یک شب از دلبرهزار خوشی دیدم به یک شب از جانان
هزار بازی دیدم ز ماه روی چنانکهزار گونه ظفر دید شهریار جهان
مقام نصرتها ناصر ولی بو نصرچراغ لشگر و خورشید مملکت مملان
بسان خرد ولیکن بجود و فضل بزرگبه عقل پیر و لیکن به روزگار جوان
به یک عطا به عطارد برد ترا صد باربه یک حدیث بخرد ترا ز صد حدثان
به ماه ماند با جام باده در مجلسبه شیر ماند با تیغ تیز در میدان
نه در هزار سخا باشدش یکی وعدهنه در هزار سخن باشدش یکی بهتان
ز دستش آید برهان عیسی مریمز تیغش آید اعجاز موسی عمران
ز مردمی و کریمی که هست میر زمینز بخردی و لطیفی که هست شاه زمان
همی خرد به یکی ناز صد هزار نیازهمی کشد به یکی سود صد هزار زبان
چو جامهایست سخا دست را داوش طرازچو نامهایست و غانیزهاش بر او عنوان
بدانگهی که دو لشگر به روی یکدیگرگران کنند رکاب و سبک کنند عنان
ز گرد اسبان تیره شود رخ خورشیدز بانگ مردان خیره شود دل کیوان
یکی کشیده سنان و یکی کشیده حسامیکی گشاده کمند و یکی گشاده کمان
قضا میان دو لشگر همی کشد چنگالاجل میان دو لشگر همی زند دندان
چو میر ابونصر آنجا برون کشد شمشیرچو میر ابونصر آنجا به بر کند خفتان
اگر بدان سر باشد شکسته گردد اینو گر بدین سر باشد شکسته گردد آن
وغاش را بس پیکار اردبیل دلیلهنرش را بس پیکار دار مور بیان
چو او به دولت و بخت جوان ز شهر برفتبه عزم رزم بداندیش با سپاه گران
هنوز او به غزامی نرفته بود که بودسر هزیمتیان برگذشته از سیدان
به تیر و نیزه دلیری و استواری کردشکست لشگر موغان و خیل سرهنگان
به هر وطن که ز دردی بیافتند اثربه هر مکان که ز شوخی بیافتند نشان
امیر موغان آنجاش داده بود وطنامیر موغان آنجاش داده بود مکان
ز میر فرمان ناخواسته سواری چندبتاختند به جنگ عدوی نافرمان
به فر شاه جوان خسرو جوان دولتنه پیر ماند ز خیل مخالفان نه جوان
به جملگی همه ز اسبان درآمدند نگونبسان برگ رزان از نهیب باد خزان
پدر ز بیم همی خورد بر پسر زنهارپسر به جنگ همی بست با پدر پیمان
کسی نجست وگر جست خورده بود حسامکسی نرَست و گر رَست خورده بود سنان
سلاح و اسب به لشگرگه شه ارزانبه شهر دشمن مازو و نیل گشت گران
چو جمله راست بگویم کسم ندارد راستمگر کسی که بود آن به دیده دیده عیان
بیامدند دگر باره لشگر جنگیبه حد ریک بیابان و قطره باران
سوارشان همه هر یک چو سام بن گرشاسفپیاده شان همه هر یک چو رستم دستان
پناه ساخته در بیشه بلند و کشنشده به یکدیگر اندر بسان زلف بتان
که بی دلیل نیارد شدن در او عفریتکه بی وسیله نیارد شدن در او شیطان
به تیر و زوبین آهنگ جنگ شه کردندبه حمله سپه شهریار شهرستان
بسا زدند به زوبین و تیرشان ایدونکه جسم و تنشان شد تیردان و زوبین دان
عدو شده بگریز آمده ملک بر دژسرای پرده کشیده بسان شادُروان
موافقان هدی را چنین بود نصرتمخالفان هدی را چنین بود خذلان
یکی به چنگل کَنَدی ز سر همی زوبینیکی به دندان کَنَدی ز تن همی پیکان
عدو شکسته و آواره باز گشته ز جنگکمر به طاعت بسته سپهبد موغان
همیشه مردم آنجا که فتنه انگیزندچنان شدند ز شمشیر شاه فتنه نشان
که گر به هر زمئی صد هزار فتنه بودبدان زمین ندهد هیچ کس ز فتنه نشان
امیر گفت بباید به اردبیل دژیبنا کنند که جاوید ماند آن بنیان
بناش برده فراوان فروتر از ماهیسرش کشیده فراوان فراتر از ماهان
به اند سال کند دور گرد او گردونبه اند سال کند گرد او فلک دوران
که گر فرا نگری سرت تیره گردد و چشمکه گر فرو نگری در دل اوفتد خفقان
بلند بالا چون قدر میر عالی رایفراخ پهنا چون دست میر نیکودان
به فصلی اندر کرد او چنین بنا که ز برفزمین چو سیم شده بود و آب چون سندان
همی دویدی در چشم برف چون الماسهمی وزیدی بر چهره باد چون سوهان
همی فسرده شد از باد خون میان جگرهمی فسرده شد از برف دم میان دهان
بدین بلندی و این محکمی بکرد دژیبه بیست چاکر از ماه مهر تا آبان
که دیگری نتوانست کرد صد یک از اینبه لشگر قوی و روزهای تابستان
اگر چه دعوی پیغمبری کند به مَثَلهمین بس است مر او را دلایل و برهان
از آنگهی که پدیدار آمده است انجموزان گهی که پدید آمده است چار ارکان
نه هیچ کس پسری همچو میر مملان دیدنه هیچ کس پدری همچو میر وهسودان
از آن ولایت این روز و شب در افزون استوزین مخالف آن سال و ماه در نقصان
بقای این دو مَلِک باد تا جهان باشدبه کام خویش رسند آن دو اندرین دوران
زهی زمانه به اقبال با تو گشته قرینزهی زمانه بتایید با تو کرده قران
منجمان خراسان همه همین گویندمهندسان عراقی همین برند گمان
در این سفر همه از دولت تو گشت چنیندر این سفر همه از کوشش تو گشت چنان
همیشه تا نپذیرد زوال ملک خدایهمیشه تا نبود جاودان مگر یزدان
چو ملک یزدان ملک ترا زوال مبادبه ملک و جاه تو باشی همیشه جاویدان