شمارهٔ ۱۶۸ - در مدح شاه ابوالحسن علی لشگری
گشت گیتی چون بهشت از فر ماه فرودینبوستان را کرد پر پیرایه های حور عین
بر بهشت بوستان مگزین بهشت آسمانکان بهشت بر گمانست این بهشت بر یقین
ابر گوئی کرده غارت تخت بزازان هندباد گوئی کرده غارت طبل عطاران چین
کاین بیالاید بعنبر هر زمان روی هواکان بیاراید بدیبا هر زمان روی زمین
گر بسوی خلد خواهی رفت سوی باغ روور بسوی چرخ خواهی دید سوی راغ بین
گلستان خلد است و حورا شاخهای ارغوانبوستان چرخ است و پروین خوشه های یاسمین
زان بصد خوشی نواخوان بلبل شیرین زبانزین بصد کشی گرازان آهوی مشگین سرین
آن درختان بر چمن چون لعبتان سبزپوشهر یکی را مجمری از مشگ زیر آستین
رنگ آنان کرده هامون را بدیبا در نهانبوی اینان کرده صحرا را بعنبر بر عجین
این همی بر دشمنان شاه نفرین خوانده بازوان همی بر دوستان شاه خواند آفرین
خسرو لشگرشکن دریای احسان بوالحسنکو بمردی بی عدیلست و برادی بی قرین
تا میان بزم باشد یسر دارد بر یسارتا میان رزم باشد یمن دارد بر یمین
جان همی نازد بدو چون تن همی نازد بجاندین همی نازد بدو تا وی همی نازد بدین
باد باشد زیر زین اسبش برفتار و جز اوتا جهان بوده است کس بر باد ننهاده است زین
تیغ او بر جامه مردی بکردار طرازکف او بر خاتم رادی بکردار نگین
گر بخواب اندر ببیند نیزه او شاه زنگور ببیداری بخواند نامه او شاه چین
گیرد اندر وقت جان شاه زنگ از بیم زنگیابد اندر حال روی شاه چین از بیم چین
روز رزم او نماند در زمین خصمی روانروز بزم او نماند در زمین گنجی دفین
گر خرد خواهی که بستاید ترا او را ستایور جهان خواهی که بگزیند ترا او را گزین
سوی او دارند گردان روز کوشیدن قفاپیش او سایند شاهان وقت بخشیدن جبین
ای تن آزادگان دائم بمهر تو رهانوی دل فرزانگان دائم بشکر تو رهین
چون تو آری تیر گاه کارزار اندر کمانمرگ بر جان بداندیشانت بگشاید کمین
بیش دان و پیش بین باشد همیشه پیش توبیش از آن دانی که هستی بیش دان و پیش بین
نیکخواهان ترا دائم نماید چرخ مهربدسگالان ترا دائم نماید چرخ کین
تا نیابد بر غزل هرگز انین را کس بدلتا نیابد بر طرب هرگز حزن را کس گزین
نیکخواهت باد دائم در طرب جفت غزلبدسگالت باد دائم در حزن جفت انین