شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح امیر ابوالقاسم عبدالله بن وهسودان
گل چو بشکفت زمین گشت پر از آب روانبگل و آب روان تازه بود جان جهان
هرکجا چشم زنی هست زمین نرگس زارهرکجا پای نهی هست زمین لاله ستان
سبزه را باد پر از عنبر کرده است کنارلاله را ابر پر از لؤلؤ کرده است دهان
از هوا در فکند سوی زمین ابر بلنداز زمین مشگ برد سوی هوا باد وزان
تا زره پوش شد از باد وزان آب شمرگل نشکفته چو گوی آمد و گلبن چوگان
تا زمین گنج گل و کان سمن کرد پدیدفاخته مست شد و راز دلش کرد عیان
همه رازی که نهان بود پدیدار شده استسزد ار عاشق مسگین نکند راز نهان
گل صد برگ بخنده بگشاده است دهنبلبل مست بناله بگشاده است زبان
جان میخواران شادی کند از خنده اینجان غمخواران شادی کند از گریه آن
از هوا ابر همی خواند فریاد و نفیردر زمین کبک همی دارد فریاد و فغان
باغ رنگین شده گوئی که بر او کرده گذرمیر ابوالقاسم عبداله بن و هسودان
آن جوانی که بدو بخت معادی شده پیرتیز هوشی که بدو بخت ولی گشت جوان
آنکه رادی را بسته است همه ساله کمروآنکه مردی را بسته است همه ساله میان
آن همه روز گشاده ز پی زائر دستآن همه وقت نهاده ز پی مهمان خوان
آنکه بگشاید بر جان معادیش کمینچون گه جنگ خدنگی بگشاید ز کمان
دل یاران و عدیلان بگشاید بسخادل میران و بزرگان بگشاید بزبان
ای ز رادیت شده خیره کریمان زمینوی ز مردیت شده طیره سواران زمان
چون یکی ساعت در بزم گرفتی تو مقامچون یکی ساعت در رزم گرفتی تو مکان
درم از دست تو فریاد کند اندر گنجآهن از تیغ تو فریاد کند اندر کان
دشمنان تو همه پاک نوانند و نژندحاسدان تو همه پاک نژندند و نوان
شود آسوده ز تیمار بگفتار تو دلشود آزاد ز اندیشه بدیدار تو جان
بهمه گیتی چون تو نبود نیکو دینبهمه عالم چون تو نبود نیکودان
تن بدخواه تو همواره بود جفت گزنددل بدگوی تو پیوسته بود جفت زیان
با کرمهای تو هرگز نبود جای مگربا عطاهای تو هرگز نبود جای گمان
نوبهار آمد و نوروز نو آورد نشاطز مهی چون بت نوشاد می سرخ ستان
تا بجایست زمین با طرب و شادی زیتا بپایست فلک با خوشی و رامش مان