شمارهٔ ۱۶۷ - در مدح ابومنصور وهسودان
کسی کش دل برد دلبر کسی کش جان برد جانانکه جانان دارد و دلبر سبک دارد دل و جان آن
مرا برگو که جان و دل به جانان دادم و دلبرهمم دل رفت و هم دلبر همم جان رفت و هم جانان
اگر باز آیدم دلبر نیندیشم به تیر از دلوگر باز آیدم جانان نیندیشم به تیغ از جان
چه از طمع سلامت خلق عالم دوستی داردمن از طمع وصال دوست بر دل خوش کنم هجران
نهیب هجر او دارد مرا در وصل او غمگینامید وصل او دارد مرا در هجر او شادان
فکار مهر و کین دل به دو بادام و دو سنبلبهار رنج و بار جان به دو نسرین و دو مرجان
هر آن گاهی که روی او نبیند چشم بیخوابمبه آب اندر نهان گردد ز تاب آن رخ تابان
رخان دوست چون ماه است چشم من چو نیلوفرز نور ماه نیلوفر به آب اندر بود پنهان
الا ای تاخته بر من یکی تیغ آخته بر منیکی همچون به من تازی یکی تازی به ترکستان
یکی حمله به بر بردن یکل حمله سرش بشکنبه جام اندر فکن خونش بیاور سوی من تازان
مگر لختی بیفزاید ز خون او تنم را خونکه خون را من بپالودم ز راه دیدهٔ گریان
از آن چون قبلهٔ دهقان بسوزانی و تابانیچو فرزند گرامی را به نازش پرورد دهقان
مرا بر یاد افریدون و نوشیروان میی در دهکز افریدون خبر دارد نشان دارد ز نوشیروان
چو جعد دلبران لرزان چو زلف دلبران بویاچو اشک عاشقان روشن چو آه عاشقان سوزان
به زردی چون رخ غمگین وز او غمگین شود خرمبه پاکی چون دل دانا وز او دانا شود نادان
به طعم زهر و زو باشد همیشه عیش چون شکّربه رنگ زرّ و زو باشد همیشه روی چون مرجان
چو در جام است زو رخشان نماید دیدهٔ تاریچو در جان رفت زو تاری نماید دیدهٔ رخشان
زیان دارد همیشه آب خواب از دیدهٔ مردمچو آب است آن و لیکن هست خواب رفته را درمان
اگرچه خوردنش دائم حرام و تلخ و خوار آمدحلال و خوشگوار آمد به یاد خسرو ارّان
پناه گر گر و گر زن ستون تخمه و لشکرچراغ گوهر و کشور ابومنصور وهسودان
اگر خواهی که خدمتکار و مدحتخوان بود چرختهمیشه خدمت او کن همیشه مدحت او خوان
ز بخت دوستان او نگردد یک زمان نصرتز روز دشمنان او نگردد یک زمان خذلان
اگر زاهد در این گیتی کند با کین او بیعتوگر رُهبان بدین عالم کند با مهر او پیمان
چو رُهبان اندر آن عالَم به دوزخ در شود زاهدچو زاهد اندر آن عالم به جنّت در شود رُهبان
ورا ایزد همی دارد قوی بخت و بلند اخترکسی او را بود دشمن که باشد دشمن یزدان
اگر بر گنبد گردان بگرداند زمانی دلز بیم او فرو ماند زمانی گنبد گردان
تو را خیل و رهی ای شاه بسیارند و من دائمرهی را کی کم از قلاش و خیلی کمتر از ترکان؟
به جنگ آهنگ او کردند با پیکان بسا سرکشبه مردی باز گردانید بر اندامشان پیکان
کنون تا از سر ایشان تو سایه برگرفتستینگه کن تا چه آورده است گردون بر سر ایشان
همیشه عزم ایشان بود بر تاراج و بر کشتنچو باشد عزمشان آن گونه باشد حالشان این سان
هلاک آنگه شود عاصی که بالا گیردش قوتچنان چون مور کو گردد هلاک آنگه که شد پران
خداوندا من این چندان به یک لفظ تو بنوشتمز بهر مهر تو کردم همه دشوارها آسان
اگر شایم ترا چاکر پدید آرم یکی نیکیو گرنه چون ترا باشد پدیداری کنم فرمان
فزون از طاقت امکان نگیرد بنده را ایزدندارم من به دشواری فزون زین طاقت امکان
الا تا در مه کانون نروید سبزه در صحراالا تا در مه نیسان بروید لالهٔ نعمان
همیشه باد خصم تو چو سبزه در مه کانونهمیشه باد یار تو به سان لاله در نیسان