گنج

شمارهٔ ۱۶۶ - در مدح ابومنصور وهسودان

گر نگار من دو زلف خویش بسپارد بمنمشگ سایم من بکیل و غالیه سایم بمن
جان من دائم دژم باشد بسان چشم اوزلف او دائم بخم باشد بسان پشت من
سنبلست آن زلف و یا زان گرد سنبل سنبلهانجمست آن روی و در گل گرد کرده انجمن
لاله چون رویش نروید هرگز اندر بوستانسرو چون بالای او هرگز نباشد در چمن
قامتم اندر فراقش گشت چون زرین کمانرویم از تیغ عذابش گشت چون سیمین مجن
آن لب و دندان چون لؤلؤی صاف و ناردانآن رخ و بالاش چون گلنار سرخ و نارون
زلف او مشگست و سوده در میان غالیهروی او لاله است و رسته در میان نسترن
ز آب دیده بر رخم هر دم بروید زعفرانز آتش دل بر تنم هر دم بسوزد پیرهن
نرگس مخمور او تن را کند خالی ز جانشکر مصقول او فارغ کند جان را ز تن
آن چو روز جنگ تیغ شاه شاهان زمیناین چو روز جود دست شمع میران ز من
خسرو اران ابومنصور وهسودان که هستتیغ و دست او گه مردی و رادی بی سخن
نیک روزی را دلیل و نیک بختی را سببنیک نامی را مقام و نیک مردی را وطن
اهرمن گردد ز مهر او بسان حور عینحور عین گردد ز کین او بسان اهرمن
همچنو باشد گرامی نزد خاص و نزد عامهرکه چون او خوار دارد زر و سیم خویشتن
چون بیاراید سخا را آز بگدازد همیچون میان بندد وغا را مرگ بگشاید دهن
پیش یک زخمش نپاید صد هزاران زنده پیلبار یک جودش نتابد صد هزاران کرگدن
از بلا ایمن نگردد جز بشکرش مبتلااز محن ایمن نگردد جز بمدحش ممتحن
زو چنان ترسد بلا چون مرد دانا از بلازو چنان ترسد محن چون مرد خوشخوار از محن
دوستانرا داد چندان مال شاه مال‌بخشکشت چندان دشمنان را شهریار تیغ‌زن
کش یکی از دوستان دارد هزاران کوه سیموز هزاران کشتهٔ دشمن یکی دارد کفن
فضل جمله خواهی اینک راه بر فضلش سپارفر ایزد خواهی اینک چشم بر چهرش فکن
جود یابی نزد او چندانکه در ناید به وهمفضل بینی نزد او چندانکه در ناید بظن
ای سزای تخت و منبر ای پناه ملک دینای ستون ملک و لشگر ای امید مرد و زن
دست تو دینار‌بخش و تیغ تو گوهر‌گدازعزم تو بدخواه بند و رزم تو لشگرشکن
مردمیت اندر زمانه کرد موجود این وجودهیبتت از طبع مردم کند بیخ فکر و فن
پیش یک خشتت نیاید هرچه در گیتی زرهتاب یک تیرت ندارد هرچه در گیتی مجن
ملک آذربایگان و امر ترکستان و چینجای تو تبریز و جاه تو بعمان و عدن
چون تو بنشستی ببزم از گنج برخیزد خروشچون تو برخیزی برزم از حرب بنشیند فتن
گر بدیدی تهمتن یک حمله تو روز رزمپیش تو هرگز نبردی نام مردی تهمتن
تا نباشد نوحه‌گر شایسته هنگام نشاطتا نباشد رودزن بایسته هنگام حزن
خانه خصمان تو خالی مباد از نوحه‌گرمجلس خویشان تو فارغ مباد از رودزن