شمارهٔ ۱۶۴ - در مدح ابی الهیجا
شگفتهای جهانرا پدید نیست کرانهران شگفت که بینی بود شگفت بران
اگر شگفتی میبایدت بپوی زمینوگر عجائب میبایدت بجوی زمان
هر آن گمان که بری در سفر شودت یقینهر آن خبر که بود در سفر شودت عیان
چو یک عیان نبود در جهان هزار خبرچو یک یقین نبود در جهان هزار گمان
سخن گزاف روانست و عقل میزانستگزاف راست نیاید مگر که با میزان
که هر سخن بزبان در توان گرفت و لیکدرست کردن بر عقل هر سخن نتوان
بوند بر سر بهتان زبان و گوش بجنگهو او عقل نکنجند بر سر بهتان
نه از سرودن گوینده یابد ایچ گزندنه از شنودن پرسنده یابد ایچ زیان
هزار ره صفت هفتخوان و روئین دژفزون شنیدم و خواندم من از هزار افسان
نه عقل کرد همی باو راز شگفتی ایننه رای دید همی در خور از عجیبی آن
شد استوار بر من آنچه بود ضعیفشد آشکار بر من هر آنچه بود نهان
بدانکه دیده همی دید و هرچه گوش شنیدبدانکه عقل پذیرفت هر آنچه گفت زبان
ز قلعه ای که مرا کس چنان نگفت خبرز باره ای که مرا کس چنان نداد نشان
چنان بلند کجا رنجه گشت و فرسودهز بیخ و سرش دل ماهی و سر سرطان
بزیر سایه او در هزار چرخ سبکبزیر پایه او در هزار جرم گران
ببامش اندر بی پایه ننگرد گردونبزیرش اندر بی باره نگذرد کیوان
در او گزند نیارد فلک بصد نیرنگبر او گذار نیابد پری بصد دستان
میان او نتواند خزید دیو نژندفراز او نتواند وزید باد بزان
بمحکمی چو کف مرد زفت بی فرهنگبتیرگی چو دل مرد غمر بی ایمان؟
بر او ز گنبد گردان چنان توان نگریکه از زمین نگری سوی گنبد گردان
ببام او بر نادان شود ستاره شمرشود ستاره شمر زیرش اندرون نادان
هزار کاخ بدو در یکی هزار سرایهزار برج بدو در یکی هزار ایوان
بنش چو دشمن خسرو گذشته از ماهیسرش چو همت خسرو گذشته از کیوان
سر زمان و زمین شهریار ابوالهیجاکه اختیار زمین است وافتخار زمان
زدوده رای و زدوده دل و زدوده روانگشاده دست و گشاده دل و گشاده عنان
بدرع دشمن او بر قدر بود حلقهبتیر لشگر او بر قضا بود پیکان
ز پروریدن او نازش آورد گردونبآفریدن او مفخر آورد یزدان
قضا نسازد با تیغ او همی چنگالاجل نساید با تیر او همی دندان
ز تیغ او شود آرام هر کجا آشوبز کف او شود آباد هر کجا ویران
اگر بهمتش اندر خورنده بودی جایجهانش مجلس بودی سپهر شادروان
عطا گرفتن و بستن دو کف بر او دشوارجهان گشادن و دادن گهر بر او آسان
بزائران همه دیبا برزمه بخشد و تختبشاعران همه گوهر بگنج بخشد و کان
سنان او بدل اندر شود بسان خردحسام او بتن اندر شود بسان روان
ایا گشاده زبان آسمان بمدحت توو یا بخدمت تو بسته روزگار میان
برنده بر همه احکامها ترا احکامرونده بر همه فرمانها ترا فرمان
بنزد همت تو هست پست چرخ بلندبه پیش دولت تو هست پیر بخت جوان
همیشه تا ز هوی خلق را بود شادیهمیشه تا ز هوان خلق را بود احزان
موافقان تو بادند پاک جفت هویمخالفان تو بادند پاک جفت هوان