گنج

شمارهٔ ۱۶۳ - در مدح میر ابونصر مملان

شد برگ رزان زرد ز آذر مه و آبانشد آب رزان سرخ چو بیجاده تابان
دیدار رزان زرد شد و آب رزان سرخحکمی که خداوند کند هست صواب آن
گر آب ببرد از گل و گلزار مه مهرپائیز بیاراست بآئین رز آبان
تا زاغ بیابانی در باغ وطن ساختشد بلبل خوشبانگ سوی کوه و بیابان
بیدار شده نرگس و نارنگ ولیکندر خواب گران رفته گل و لاله خندان
آن هر دو بدیدار چو اشگ و رخ عاشقوین هر دو بدیدار چو روی و لب جانان
تا سیب بکردار زنخدان بتان شدبفزود مرا مهر بت سیم زنخدان
تا ابر بکافور بپوشید سر کوهاز باد بدینار بیاراست گلستان
آن حور زره پوش و بت سیم بناگوشآن سرو خرامنده و خورشید درخشان
از مشگ فرو هشته بخورشید دو زنجیروز غالیه پیوسته بگلنار دو چوگان
نقش لب و دندانش بچین گر بنگارندگردد چو دلم خون لب فغفور بدندان
ترسم که همی بکسلد از ایمان ز دل منتا بر رخ او کفر ظفر یافت بایمان
او را بخریدم بتن و هست به از دلاو را بگزیدم بدل و هست به از جان
جان و دل من هست سزاوار بدان بتچون ملک جهان هست سزاوار بمملان
خورشید همه میران بونصر که بسپردیزدان بوی و دشمن وی نصرت و خذلان
گر نعمت نعمان بیکی زائر بخشدبر وی ننهد منت یک لاله نعمان
از هیبت او سندان بگدازد چون مومبا دولت او گل شکفد بر سر سندان
فارغ نشود درگهش از سائل و زائرخالی نبود مجلسش از مطرب و مهمان
از بهر همه پاک گشاده است دل و دوستوز بهر همه پاک نهاده است می و خوان
آنکس که یکی روز بداندیش تو باشداز کرده خود باشد تا حشر پشیمان
کز هول تو بی درد دلش باشد بیماروز بیم تو بی بند بود تنش بزندان
پیمانه آنکس بیقین پر شده باشدکو با تو نیارد بسر وعده و پیمان
روی تو بدل بس بود امروز جهان راشاید که مه و مهر نتابد ز خراسان
روز و شب از آنست نگهبان وی ایزدکوهست جهانرا بشب و روز نگهبان
تا زرد کند باد خزان برگ رزان راتا سرخ کند گل را باران ببهاران
چون برگ رزان خصم تو از باد خزان زردروی تو چو گل باد ز می سرخ بباران