گنج

شمارهٔ ۱۶۲ - در مدح ابوالهیجا منوچهر بن وهسودان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ان۳۷ بیت
ز ابرو باد آزاری بشد آراسته بستانکنون داد از می و جانان ببستان اندرون بستان
پدید آمد نهفته گل بخور می برشکفته گلبمرجان در گرفته گل همه باغ و همه بستان
چو گشتی ابر تندر بر پر از لؤلؤ بچرخ اندرهوا پر ناله تندر چمن پر غلغل مستان
فراز سوسن و سنبل فکنده سایه شاخ گلفراز شاخ گل بلبل زنان چون مطربان دستان
بنفشه زیر گل رسته از آب نیل رخ شستهچو مهجوران دلخسته خمیده پشت چون چوگان
بکوه آهو گرازنده سر از کشی فرازندهگهی بر لاله تازنده گهی بر نسترن غلطان
سمن لؤلؤ نماینده سرشگ از گل گرایندهبباغ اندر سراینده هزار آوا هزار افسان
که و صحرا پر از لاله ز مرغان باغ پر نالهمیان لاله در ژاله چو دندان و لب جانان
کنون هستی یکی روزه به از سی روز هر روزه؟ز می همرنگ پیروزه بر او گل رسته چون مرجان
چمن چون دیبه چینی شکوفه گشته پروینیزمین و آسمان بینی نه بینی باز اینرازان
شکفته شنبلید اندر چو زرین ساغر از گوهردمیده گرد او عبهر چو پروین زهره تابان
بتابد برق ز ابر آنجا چو تیغ اندر صف هیجاز دست میر ابوالهیجا منوچهربن وهسودان
خداوندی شهی میری گهربخشی جهانگیریاگر خواهد بهر تیری بدوزد سینه کیوان
ز نور آمد تنش نزگل وز او هر مشکلی حاصلز رادی هست یکسر دل ز مردی هست یکسر جان
گه جنگ و گه رادی دلش ناری کفش بادیاز این خواهنده را شادی وزان بدخواه را احزان
چنو میری بگیتی در نه صفدار است نه صفدرگشاده دل گشاده در نهاده خو نهاده خوان
تنش همچو روان روشن روانشرا خرد گلشنکند گر روی در گلخن بکانون در کند نیسان
نهاده گردنش گردون فلک با همت او دونزمین از دیدنش میمون هوا از بوش مشگ افشان
بدان گفتار در آگین کند شادان دل غمگینسنانش هست کان کین بنانش هست کین کان
جهان از کین او عاجز چنو نارد فلک هرگزهمه گفتار او معجز همه کردار او برهان
کسی کو مهر او جوید گل بخت بقا بویدکسی کو مدح وی گوید شود ز احسانش چون حسان
ز دستش جود شد قائم ز بختش جور شد نائمجهان گوید همی دائم ز من طاعت از او فرمان
سخاوت دارد او پیشه شجاعت دارد اندیشهز هولش شیر در بیشه بود بر خویشتن پیچان
چو دولت طلعتش فرخ سپرده عالم او را رخنهد هزمان بطاعت رخ بزیر پای او خاقان
اگر گیتی ستر گیرا بیارد پیش گر گیرابدو بخشد بزرگی را فزایش برکشد از اقران
گر او بودی بملک اندر نبودی کس بسلک اندرگرفته زیر کلک اندر بدانائی جهان یکسان
شدی میر اجل زنده عدو بودی سرافکندهندیدی او پراکنده یکی پرورده ایشان
ولیکن عالم و کانا بدل دارد چنین ماناکز او غمگین بود دانا وز او نادان بود شادان
نگیرد همچنان روزی شود غم زو نهان روزیخورندانده شهان روزی بکام و نام جاویدان؟
که هر کو را خرد گوید که باید میری او جویدکز او میری همی بوید چو مشگ از عنبر آگین بان
ایا پیرایه میری تو داری پایه میریبدانش مایه میری همی پیوسته با میران
بدست و تیغ در داری وفا و مرگ پنداریشرف بی مهر تو خواری سخن بی مدح تو بهتان
بر تو زر زندانی نباشد یکزمان خانیبداندیشت ز نادانی همیشه باد در زندان
بود بی آب چون بیدا به پیش دست تو دریابود بی تاب چون دیبا بپیش خشت تو سندان
معادیرا به بیدادی پدید آری غم از شادیموالیرا گه رادی کنی دشوارها آسان
الا تا خوردن زوبین کند جان و روان غمگینالا تا دیدن نسرین کند جان و روان شادان
ترا آماده پیوسته ز نسرین و ز گل دستهمخالف را جگر خسته گه از زوبین گه از پیکان