گنج

شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح ابونصر مملان

دمید لاله سیراب در بنفشه ستانچو طوطئی که بود خفته در بنفشه ستان
بگیر باده گلرنگ بر بنفشه و گلز روی و موی بتان هم گل و بنفشه ستان
ز لاله بستان آراسته است پنداریدر بهشت گشاده است چرخ بر بستان
بسان مجلس پرویز گشت باغ و در اوهزار دستان چون باربد زند دستان
زمین شده ز گل سرخ چون رخ حوراهوا از ابر سیه گشته چون دل شیطان
چو روی دلبر مخمور لاله داده فروغچو قد عاشق مهجور سرو گشته نوان
بهر کجا که روی تو بهشت دیگرگونبهر کجا نگری تو گلی است دیگرسان
بسان غالیه دانی ز مشگ آذرگوننشان غالیه مانده میان غالیه دان
دهان گشاده اندر میان باغ همیچنانکه دوست گشاده کند بخنده دهان
ز رنگ گلها در بوستان هزار نگارز بانگ مرغان در گلستان هزار فغان
زمین ز لؤلؤ قارون ز ابر لؤلؤ بارهوا ز مشگ توانگر ز باد مشگ فشان
ز روی خارا بیرون همی دمد میناز روی مینا بیرون همی دمد مرجان
چمن ز مینا چون بزمگاه قیصر رومسمن ز لؤلؤ چون باغ خسرو اران
خدایگان زمین و زمان امیر اجلبگاه حلم زمین و بگاه خشم زمان
نه پای دارد پیش سخای او دریانه تاب دارد پیش سنان او سندان
همی زداید طبع ولی بنوک قلمهمی رباید جان عدو بنوک سنان
نظیر او بسخاوت نیافرید خدایعدیل او بشجاعت نیاورید جهان
هر آن سخا که بود نزد مردمان بخبرهر آن خبر که بود نزد مردمان بگمان
همه بدانی هنگام رزم او بیقینهمه ببینی هنگام جود او بعیان
اگر بگنج هواش اندرون بوی گنجوراگر بکان هواش اندرون بوی که کان
بگنج را مشت اندر بود همیشه مسیربکان دانشت اندر بود همیشه مکان
کسی ز خدمت او نیکتر نیابد گنجکسی ز مدحت او نیکتر نیابد کان
سخاوت و هنرشرا پدید نیست کنارسیاست و غضبشرا پدید نیست کران
ایا بروز سخا خامه تو گوهر بخشایا بروز وغا خنجر تو شهرستان
ز یک عطای تو منعم شود دو صد سائلز یک حدیث تو دانا شود دو صد نادان
موافقانت نباشند یکزمان غمگینمخالفانت نباشند یکزمان شادان
گوا بس است کریمیت را عطای مدامنشان بس است سواریت را نبرد غزان
بدان نبرد که چونان کسی نداده خبروزان گروه نبرده کسی نداده نشان
همه بتیر فشاندن بسان آرش و گیوهمه بتیغ کشیدن چو رستم دستان
همی ز دور بتابید تیر چون آتشهمی ز دور بتابید تیغ چون سندان
سر سواران گشته علامت شمشیردل دلیران گشته نشانه پیکان
فروغ تیغ پدید از میان گرد سپاهچنانکه در شب تاری ستاره رخشان
سنان گرفته واندر کمان نهاده خدنگمبارزان هم بر تافته ز جنگ عنان
سپاه باز دهد جان بشاه روز نبرددر آن نبرد سپه را تو باز دادی جان
از آن زمان که جهان بود یکتن تنهاکی ایستاده بجنگ هزار سخت گمان
بدانگهی که هوای تو سوی ترکان بودز هیچ خلق بدیشان نبود ذل و هوان
کنونکه رای تو زایشان بگشت یکبارهپدید گشت بدیشان عدو هم از ایشان
ترا بطبع ملکشان همی نهد گردنترا بطوع ملکشان همی برد فرمان
چو میر و مهتر ایشان بزیر حکم تواندچه باک باشد از این عاصیان پر عصیان
خدایگانا بر تو زیان رسید ولیکچو تو بجائی کس ننگرد بسود و زیان
بسالها که بتلخیت زد فلک بنیادبسالها که بنقصانت زد جهان بنیان
دو صد خوشیت پدید آمد از یکی تلخیدو صد مهیت پدید آمد از یکی نقصان
دلیل آنکه خدای جهان بفضل و کرمنگاهدار تن و جان تو شد از حدثان
ز خاندانت یکی را بجان نبود گزندز چاکرانت یکی را بتن نبود زیان
بدین هوا که دم اندر هوا فسرده شودز بخت گشت زمستان بسان تابستان
خدایگانا سال نو و بساط نو استبشادکامی بنشین و غم ز دل بنشان
ازین سپس نبود کار جز نشاط و شرابازین سپس نبود شغل جز کنار بتان
ترا بجای همه عالم ای شه احسانیستبجای من رهی ات هست بیشتر احسان
مرا ز خاک برآوردی و بپروردیمرا باحسان کردی تو بهتر از حسان
بجاه تست بنزدیک مهترانم آببنام تست بنزدیک خسروانم نان
همیشه تا نکند در شکر شرنگ اثرهمیشه تا نکند در خزان بهار نشان
بدشمنان تو بر چون شرنگ باد شکربدوستان تو بر چون بهار باد خزان