شمارهٔ ۱۶۰ - در مدح ابومنصور جستان
دل ببرد از من پری روئی گرامی تر ز جانآنکه بر دیدار او بسته است جان انس و جان
چون بگل آب آرزوی او برآمیزد بدلچون بچوب آتش هوای او درآویزد بجان
آن چو گلنار بهاری روی او دارد مرااشگ چون مرجان و رخ چون با درنگ مهرگان
صولجان عنبرین بر گوی کافوریش بینجان من چون گوی دارد پشت من چون صولجان
دو لبش چون بهرمان آمد ولی نه بهر ماگشت اشگ دیده در هجرش برنگ بهرمان
روز من با روی و موی او بود دائم بهارروز او با روی و چشم من بود دائم خزان
هم میانش نیش زنبور است و هم نوشین دهنهست چون بر برگ لاله نیش زنبور آن لبان
تیر مژگانش تن من چون کمان دارد ز غموین کمان من ز تیر او به پیچد هر زمان
از کمان بارد همیشه تیر بر هر چیز چونمر مرا مژگان آن بت تیر بارد بر کمان
مهربانست او بر او من مهر از آن افکنده اممهر خوش باشد فکندن بر نگار مهربان
نرگس خونخوار او ناساید از آشوب و شورچون ز جنگ دشمنان بر خنجر شاه جهان
خسرو گیتی ستان منصور جستان آنکه هستهم بمردی نامدار و هم برادی داستان
مر گرا از تیغ او گردد بکشتن ناگوارآز را دستش بنعمتها کند همداستان
ارغوان از روی بدخواهان کند چون شنبلیدشنبلید از خون بدخواهان کند چون ارغوان
پیش کف راد او دریا بود چون بادیهپیش تیغ تیز او آهن بود چون پرنیان
خدمت او را همه عالم کمر بندد بطوعاو نه بندد جز خدای عرش را هرگز میان
مردمانرا صلح و جنگ و دست و تیغ و مهر و کینشعیش و رنج و شادی و غم باشد و سود و زیان
شرم او بیش از شمار و عدل او بیش از عددفضل او بیش از گمان و حرب او بیش از توان
آسمان آید ز بهر خدمت او بر زمینمشتری آید ز بهر دولت او ز آسمان
تن فدای گنج و کان دارند مردم روز و شباو فدای مردمان کرده است تن با گنج و کان
جود دارد بیکران و فضل دارد بیشمارعمر بادش بی نهایت ملک بادش بی کران
پیش حلم او زمین همچون هوا باشد سبکپیش طبع او هوا همچون زمین باشد گران
کی تواند برد پهلو آسمان از پهلویکش بود چون میر تاج الملک پور پهلوان
شاه شمس الدین قوام دولت و فخر ملوکبوالمعالی شاه آزادان و خورشید زمان
از سخاوت بر همه میران عالم کامگاراز شجاعت بر همه شاهان گیتی کامران
خوبروی و خوب رای و خوب گوی و خوب کارنیک بخت و نیک فال و نیک دین و نیک دان
میش و پشه کبک و هره گر نظر یابند ازوهر یکی یابند تایید و رشادت بی گمان
میش بندد شصت شیر و پشه بندد دست پیلکبک جنگد با عقاب و هره با ببر بیان
خدمتشرا مردم دانا کمر بندد مداممدح او گوید همیشه هرکه باشد مدح خوان
گر ز شکر تلخ بر دشمن حدیثی افکنددر دهانش چون شکر در آب بگدازد زبان
تا نباشد در جنان هرگز تن کس دردمندتا نباشد در سقر هرگز دل کس شادمان
بر بداندیشان تو بادا جنان همچون سقربر هواخواهان تو بادا سقر همچون جنان
تا فزون از جاودان هرگز نماند هیچ کسعمر و ملک هر دوتان بادا فزون از جاودان