شمارهٔ ۱۵۹ - فی المدیحه
خداوندا ترا زیبد خداوندی جهان کردنکه تو دانی ز بدخواهان جهان جان جهان کردن
تو دانی بدسگالان را نشان تیر کردن دلتو دانی دشمنان را تن بکردار کمان کردن
ندانم هیچ بندی را که نتوانی گشادن توندانم هیچ کاری را که نتوانی تو آن کردن
ترا چندین توانائی است از مردی و دانائیکه شاهان را همه یکسر توانی ناتوان کردن
توانی کرد هر کاری بزودی در زمان لیکنبیک ساعت توانستی چنین سیصد چنان کردن
تو بگذاری معادی را بکام خویش یک چندیکه پندارد که نتوانی بر او دل کامران کردن
کنی زیر و زبر کاهش که داند هر که دانی توگرانها را سبک کردن سبکها را گران کردن
امیری از تو عاصی گشت اندر قلعه محکمکه نتواند فراز آن گذر باد وزان کردن
بزیر او بود دائم فلکها را روشن کردنفرود او بود دائم کواکب را قران کردن
نگاه از بام بر بومش بنتوان جز بشب کردن؟نگاه از بوم بر بامش نشاید جز ستان کردن
ز بالاش اندرون شاید نگه کردن سوی اخترچه آسانست از بالاش حکم اختران کردن
نه در دیوار او بتوان بقوت رخنه افکندنکه بر چرخ برین نتوان بحیلت ره روان کردن
بسالی مرغ نتواند شدن بر بام او از زیربماهی ماه نتواند میانش را کران کردن
کشیده گرد او کنده چسان دریای موج آورکه از هر یک توان بر دشت جیحونی روان کردن
میانش نیستان گشته در او شیران نهان گشتهکه شیران را نباشد جای جز در نیستان کردن
در افتادند چون شیران در آن لشگر سپاه توکه شیران را بشیران چاره در صحرا توان کردن
بتیر و نیزه آن کردند با ایشان ببخت توکه نتواند خزانی باد با برگ رزان کردن
بزوبین دیلم آن کردند با ایشان کجا زین پسنیارد هیچ دشمن یاد جنگ دیلمان کردن
ز خونشان نوبهار سیل کردی در خزان آنجاکه داند نوبهار و سیل هرگز در خزان کردن
ز خونشان ریگ صحراها برنگ ناردان کردیکه داند ریگ صحراها برنگ ناردان کردن
چو گشتندی از او عاجز تو بگرفتی بقهر آن دزکه داند جز تو این هرگز چنین فتح عیان کردن
همیشه میر و مهترشان همی گفتی حدیث مانباشد بر شما الا بشمشیر و سنان کردن
ز شمشیر و سنان کردی همه کار و تو آوردیز شمشیر و سنان کارش بانگشت و زبان کردن
زبان فریاد خوان کرد از پی فریاد هر ساعتکه داند جز تو میران را زبان فریاد خوان کردن
بخان و مان محکم خصم غره گشت و عاصی شدندانست او که بتواند کسش بی خانمان کردن
همیش بی خانمان کردی همش بی خیل و بی نعمتاگر خواهی تو بتوانیش بی جان و روان کردن
زیان کردند خصمانت بطمع سود بسیاریبطمع سود در طبع است نادانرا زیان کردن
ترا هست ای ملک زین دژ گشادن فخر هر چندانکه مر محمود غازی را ز فتح هندوان کردن
خداوندا تو سر تا پا همه تایید یزدانینشاید جز بتاییدی چنین کاری چنان کردن
اگر نوشیروانرا از عدالت وصف کردندیخطا باشد قیاس تو بصد نوشیروان کردن
خلاف تو کند بی هوش و بی جان شهریارنرارضای تو بسنگ اندر تواند هوش و جان کردن
فراوان دوستانرا رخ برنگ ارغوان کردیتوانی دوستانرا رخ برنگ ارغوان کردن
فراوان پرنیان کردی بسان خار بر خصمانتو دانی خار بر یاران بسان پرنیان کردن
هرآنکس کو کند کاری نکرده بر گمان باشدتو بتوانی هر آن کاری که خواهی بی گمان کردن
خدای آسمان کردت خداوند زمین یکسرخلاف تو بود ضد خدای آسمان کردن
همیشه زائران تو برامش کردن و شادیهمیشه زرت اندر کف بفریاد و فغان کردن
مکان خواستارانست روز و شب سرای تونتاند خواسته یک شب بنزد تو مکان کردن
فلک همداستان کردن نداند آز را هرگزببخشش آز را تاند کفت همداستان کردن
خدای جاودان ملک و بقای جاودان دادتترا باید خداوندی و میری جاودان کردن
چنانی مهربان چندان که قدرت داد یزدانتکه بر میشان پلنگان را توانی مهربان کردن
الا تا شادمان گردد میان گلستان دلهاالا تا گلستان داند دلش را شادمان کردن
جهانرا شادمان کردی همیشه شادمان باشیکه نتواند بجز تو کس جهان را شادمان کردن