شمارهٔ ۱۵۸ - در مدح امیر جستان
حور حریر سینه کام روان حورانچشمم چو بحر دارد دل جایگاه بحران
بر ماه لاله کارد بر لاله مشگ باردپر مشگ لاله دارد رخسار و زلفش الوان
بر سرو باغ دارد بر گل چراغ داردمشگین دو زاغ دارد آن باغ را نگهبان
آن دلربای جادو دارد دو چیز نیکوزیر عقیق لؤلؤ زیر پرند سندان
جان را بلای مونس دل را بلای هرکسشکر شکن بمجلس لشگر شکن بمیدان
از سینه حریری دارد رخم زریریهست آن بت سریری فخر بتان کاشان
چون او رود بصحرا گردد زمینش خضراچون او نبوده حورا چون او ندیده رضوان
با یار باشدم خوش باشم اگر در آتشبی او نباشدم خوش در بزم راح و ریحان
رویش بگو نه گل وز غالیه بر او غلزان غالیه است غلغل زان کاکلست افغان
آن ماه مهر ورزد چندانکه گوئی ارزدچون زلف او بلرزد عنبر بباشد ارزان
از رنگ لعل و رویش پر برگ لاله کویششهر از شمیم مویش پر عنبر است و پربان
آن ماه سیم ساعد با طبع من مساعداز دوستیش زاهد گردد بطبع شیطان
رویش بماه ماند زلفش بمشگ ماندمژگانش جان ستاند چون خشت میر جستان
میر ا جل اوحد فرخ ملک مسددزو ملت محمد محکم فکنده بنیان
آن شاه ملک و ملت پشت و قوام دولتدارد همیشه آلت شمشیر و جام و میدان
جائی که او نهد پی شکر شکن بود ویاز وی سحاب دردی گردد چو ابر نیسان
لشگر بدو طرا زد مجلس بدو نوازدشاهی که سر فرازد بر خسروان دوران
دست و دلش گشاده طبعش لطیف و سادهپیوسته خوان نهاده در پیش خوانش مهمان
گسترده چرخ نامش نزدیک خاص و عامشآن گوهری حسامش زانست گوهرافشان
با هیچ شهریاری چون او سپاه داریهرگز نباشد آری با این دلیل و برهان
گر خود هزار لشگر با او شود برابرباز آید او مظفر دشمن رود بخذلان
بر صد هزار دشمن بیشک برافکند تندارد ز فر جوشن و ز بخت نیک خفتان
ابر است گاه رادی ماه است گاه شادیشاها همیشه بادی بر تخت شهریاران
این عید باد میمون بختش بود همایونبا عیش باد مقرون با ناز باد همسان
با عیش روز و شب کن هم عیش و هم طرب کنناز و خوشی طلب کن داد از نشاط بستان