گنج

شمارهٔ ۱۵۷ - فی المدیحه

چه سرو است این میان بزم نازانچه مشگست این بگرد ماه تابان
یکی خورده است گوئی آب وصلتیکی دیده است گوئی درد هجران
بلای دل رخ و زلفین دلبرشفای جان لب و دندان جانان
یکی آبست گوئی زیر آتشیکی کفر است گوئی روی ایمان
فری آن سنبلی کش بار عنبرفری آن نرگسی کش برک پیکان
یکی کوشد همی بر بستن دلیکی کوشد همی بر بردن جان
رخ روشنش روزم کرد تاریکلب خندانش چشمم کرد گریان
یکی نوش است وزیر نوش لؤلؤیکی سیم است وزیر سیم سندان
ز جعد او سرای من چو تبتز چشم من سرای او چو عمان
یکی مشگ است افکنده بر آذریکی جزعست افکنده بمرجان
ز سنبل دارد او بر لاله پرچینز عنبر دارد او بر ماه چوگان
یکی را سرو شاخ دو ماه بالینیکی را سیب گوی و عاج میدان
دلم بیچاره کرد و چشم بی خواببدان چشم و لب پر بند و دستان
یکی دائم بود پیروزه را گنجیکی دائم بود بیجاده را کان
همی بندد تن هر کس بزلفینهمی درد دل هر کس بمژگان
یکی همچون کمند رستم زالیکی همچون سنان شاه اران
علی پیرایه شاهان عالمکه رای و همت علایش هزمان
یکی منظرش بگذارد ز گردونیکی ایوانش بگذارد ز کیوان
چو تیغ تیز بنماید در آوردچو کف راد بگشاید در ایوان
یکی را خشک باشد پیش دریایکی را نرم باشد پیش سندان
بروز بخشش آن کف گهرباربروز کوشش آن تیغ سرافشان
یکی دارد زمین را معدن دریکی دارد هوا را معدن جان
چو او دیگر نپرورده است گیتیچو او دیگر نیاورده است یزدان
یکی بادا سپاهش را نگه داریکی بادا کلاهش را نگهبان
اگر بد شاعری خواندیش مدحتوگر بد زائری کردیش احسان
یکی بیشی کند بر گنج قارونیکی بیشی کند بر شعر حسان
سنان نیزه و پیکان تیرشچون او باشد بر آن شبرنگ پویان
یکی دارد اجل را تیز چنگالیکی دارد قضا را تیز دندان
ز نوک کلک او شد رای خرمز نوک خشت او شد روح پژمان
یکی رخشان و زو جان گشته تارییکی تاری وزو جان گشته رخشان
ز تیغ او معادی گشته غمگینز کف او موالی گشته شادان
یکی ریحان پدید آرد ز آتشیکی آتش پدید آرد ز ریحان
ایا کف تو مهری روز بخششو یا تیغ تو ابری روز جولان
یکی را راحت زوار تابشیکی را محنت بدخواه باران
الا تا ابر نیسانی بگردونالا تا لاله نعمان به نیسان
یکی گریان بود چون چشم عاشقیکی خندان بود چون لعل جانان
زمانه باد با تو وعده کردهستاره باد با تو کرده پیمان
یکی بر بردن از جان ولی غمیکی بر بردن از جسم عدو جان