شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح امیر ابونصر و تهنیت عید فطر
چه دید تشرین گوئی ز نرگس و نسرینکه باغ و بستان بستد زهر دوان تشرین
بنار کفته سپرده است معدن نرگسبسیب رنگین داده است مسکن نسرین
نبرده رنج یکی هست چون دل فرهادندیده ناز یکی هست چون رخ شیرین
بد از بنفشه لب جوی چون نگین کبودوز او بمشگ همه جویبار بود عجین
کنار جوی تهی ماند از نگین کبودمیان جوی شد از آب چون کبود نگین
چو کوهسار بتو زی بداد دیبه رومچمن بششتری زرد داد دیبه چین
ز ناف معشوق آبی گرفته بوی و مثالز روی عاشق برده ترنج زردی و چین
درست گوئی کز نار دیده سیب آسیبدرست گوئی با سیب نار دارد کین
ز زخم نار رخ سیب گشته خون آلودز کین سیب دل نار گشته خون آگین
بسیب زرد بر آن نقطه های سرخ نگرچو اشگ خونین بر روی عاشق غمگین
چو زر و نیل شده باغ زرد و آب کبودچو سیم و سرب شده که سپید و دشت چنین
بسان زرین قندیل بر درخت ترنجمیانش کرده نهان بر فتیله سیمین
فکنده روشنی خویشتن برابر هواسپرده تیرگی خویشتن برابر زمین
بکاست روز چو رنج از تن عمیدالملکفزود شب چو نشاط دل عمادالدین
امین جان ملوک جهان ابونصر آنکه یمن و یسرش جفتند بر یسار و یمین
نه روز بخشش او دارد ایچ گنج قرارنه روز کوشش او ماند ایچ حصن حصین
هزار شاه بود روز بزم در یک تختهزار شیر بود روز رزم در یک زین
موافقان را کلکش بسان آب حیاتمخالفان را تیغش چو آذر برزین
نه با سخاوت او هیچ دوست رنجور استنه با سعادت او هیچ بنده هست حزین
چو رسم او بستائی شوی ستوده ستایچو مهر او بگزینی شوی ستوده گزین
از ابر و دریا دست و دلش گذشته بجودقیاس هر دو بکن تا یقین بدانی این
از آن دو خلق بموج و بهین غریق شوندوزین دو خلق توانگر شود بمدح و بهین
بمدحتش تن آزادگان همیشه دهانبخدمتش دل فرزانگان همیشه رهین
هواش در دل دانا چو سکه بر دینارروان نادان کینش خلیده چون سکین
ستاره را همه رادی دهد کفش تعلیمزمانه را همه شادی کند دلش تلقین
خردش مونس جانست و فضل مونس دلوفاش همبر عمر است وجود همبر دین
ز سجده ملکان پیش تخمش اندر هستهمه بساط پر از شکل روی و نقش جبین
پلنگ و شیر چو نام خدنگ او شنوندپلنگ لنگ بماند بجای شیر عرین
ز فضل کرد خداوند طبع او نه ز گلز جود کرد خداوند دست او نه ز طین
از او تهور باشد ز خصم و حاسد جانز شیر دندان باشد ز غرم و رنگ سرین
بجای طلعت او تیره آفتاب بلندبه پیش همت او پست آسمان برین
تن مخالف او کرده آسمان کمانبجان دشمن او بر جهان گشاده کمین
بدوستان بر از او مر غوا شود مروابدشمنان براز او آفرین شود نفرین
سخای خواجه عیانست وان خلق خبرعطای خلق گمانست وان خواجه یقین
ایا بمردی با اژدها و شیر عدیلو یا برادی با آفتاب و ابر قرین
بقا ندارد پیش بنان تو دریاپدید ناید پیش سنان تو تنین
بگاه نظم زبان تو بحر در یتیمبگاه نثر بیان تو ابر در ثمین
اگرچه یاسین هست از شرف سورتهابنام تو شرف آرد مدیح بر یاسین
رهی بطمع شرف کرد قصد مجلس توکه خلق را شرفی و زمانه را تزیین
شریف مجلس تو دید و خوب طلعت توشریف گشت بنزد جهانیان و مکین
به مجلس تو بیاراست جان تن پروربطلعت تو بیفروخت چشم گیتی بین
بیامده است که فرمان دهیش تا برودکه هست مهر تواش دین و مدح تو آیین
همیشه تا نفروشد بتلخ شیرین کسهمیشه تا نفروشد بخار کس نسرین
چو خار بادا نسرین بچشم دشمن تومدام عیش عدو تلخ و آن تو شیرین
خجسته بادت فرخنده عید روزه گشایبخرمی بگذاری هزار عید چنین