گنج

شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح ابوالخلیل جعفر

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ن۴۹ بیت
تا باد ماه آبان بگذشت در چمنشد زرد و پر ز گرد به اندر چمن چو من
چون تخته های زرین بر نیلگون پرندبرگ چنار ریخته از باد در چمن
بر شاخ نار نار کفیده نگاه کنچون صره دریده پر از گوهر و ثمن
سیب منقط آمد و نارنج مشگبویاین جای لاله بستد و آن مسکن سمن
آن چون فشانده دانه یاقوت بر بلوروین چون فشانده شوشه دینار بر سمن
اکنون بآفتاب خورد باده باده خواراز بسکه باد سرد همی جسته بر چمن
از کوهسار حله ببر بر همی بردبادی که برد تاختن از کوه تاختن
زاغ آمد و گرفت وطن در میان باغبا درد و داغ بلبل بیرون شد از وطن
از درد هجر بلبل در باغ شاخ گلپیرایه کرد پاره و افکند پیرهن
اندر فراق بیش کند ناله و فغانهر کو روان بمهر کسی کرده مرتهن
بلبل گشاده است دهن در وصال گلواندر فراق گل نگشاید همی دهن
من نیز همچو بلبل خاموش و خسته دلآب از مژه گشاده و لب بسته از سخن
از آرزوی دیدن آن فتنه جهاناندر فتاده سخت بهر گونه فتن
هر شب قرین مشتری و زهره داردمآن ماه روی زهره رخ و مشتری ذقن
در چشم نم ز حسرت آن چشم پرخمارجانم شکسته از غم آن زلف پرشکن
چون قد اوست راست مرا در هواش دلچون عهدوی قویست مرا از هواش ظن
کردم فدای مهرش مهر هزار کسکردم فدای جانش جان هزار تن
از جان خویش نبود هرگز عزیرترهست او مرا عزیزتر از جان خویشتن
عاشق بکام خویش نخواهد فراق دوستکودک بکام خویش نبرد لب از لبن
گلنار و نار دارد بر نارون ببارگلنار و نار طرفه بود بار نارون
نور است روی او همه چون چهره پریوز ظلمتست مویش چون جان اهرمن
رضوان از آسمانش فرستاده بر زمینتا شادکام گردد از او خسرو ز من
فرخنده بوالخلیل که کردش خدای عرشاز انجم سعادت بر طالع انجمن
لفظش که در مناظره در ثمین بوددری که هست جان همه عالمش ثمن
ندهند زر و سیم بمثقال دیگرانچونانکه بهرمان دهد او خلق را بمن
گر شاه خصم گردد بر شهر دشمنانزیشان خبر بماند و ز شهرشان دمن
نا زنده زو بزرگی چون از خرد روانپاینده زو ولایت چون از روان بدن
بر دشمنان چو سنگ کند در شاهواربر حاسدان چو خار کند حله عدن
با دست او چو قطره بود دجله و فراتبا تیغ او چو پشه بود پیل و کرگدن
تیغش بروز رزم خوردمی ز خون خصماز کاس سرش کاس کند وز بدنش دن
چون صاحب فدی که کند جان همی فدیآید بطبع از ملکش خوشتر از بدن؟
از شهر دشمنانش دائم خسک برنددر ملک دوستانش باشد در یمن
خصمان او زنند وز شمشیرش ایمنندزیرا که هیچ زن نکشد شاه تیغ زن
با خیل او چو دشت بود چرخ تیزروبا تیغ او چو موم بود آهنین مجن
چنگالشان ز سم و پلنگانشان ز میشحصارشان ز چادر و مردانشان ز زن
از تیر دوک سازند از جعبه دوکداناز پرش خوان طرازند از نیزه بابزن
هرگز دل ولیش نپردازد از نشاطهرگز تن عدوش نیاساید از محن
گاه سخا نداند کفش خلاف وعدوقت وغا نداند طبعش فریب و فن
در شهر دوستانش کساد آلت سلاحدر ملک دشمنانش رواج است با دخن
با تیغ او چو موم بود کوه آهنینبا دست او چو خاک بود زر بی سخن
آن را که بند جان فکند در چه نیازار جود اوش بدهد مر مشتری رسن
پای عدوش نسپرد از تن ره نشاطدر حرب حاسدانش بود اژدها فکن
آن سر سوی سمک بود آن سر سوی سماکدر هر دو سر بعجز همی پیش ذوالمنن؟
ای روز بزم ناز فزا و نیاز کاهوی روز رزم فتنه نشان و حصار کن
از تف تیغ گرد برآری ز رود نیلوز خون خصم تو شده در بادیه لژن
بس ممتحن که گشت ز مهر تو کامرانبس کامران که گشت ز مهر تو ممتحن
تا نسترن نباشد بر رنگ ارغوانتا ارغوان نباشد بر بوی نسترن
با رنگ ارغوان بر تو باد متصلبا بوی نسترن بر تو باد مقترن
عیدت خجسته باد ز غم جانت رسته باددشمنت باد درد و جهان بسته محن