شمارهٔ ۱۴۸ - در مدح امیر شمس الدین و ابوالمعالی
به زلف غالیهرنگی به روی آینهگونز عشق هر دو مرا روی زرد و رای نگون
به رنگ آب گل و می شده است دیده منز مهر آن لب میرنگ و چهره گلگون
نه سرو نازد چون قامت تو در بستاننه ماه تابد چون عارض تو بر گردون
زمانه تا به رُخت چشم بد همینرسدهمینویسد گردَش ز غالیه افسون
اگر کمر بندی زی میانت راهنمایوگر سخن گویی زی دهانت راهنمون
کس از میانت نگفتی خبر که مدحش چیستکس از دهانت نداری نشان که وصفش چون
از آن فزاید هر روز بر تو مهر مراکه نیکوییت فزونست و مردمی افزون
به باغ پر گل ماند رخ تو مالامالزمانه بسته به شمشاد گرد او پرهون
لب تو خسته مژگانت را دهد مرهمدل من از پی این شد به مهر تو مرهون
چو موم شد دل سنگ من از هوای رختچو شد ز بهر ملک نرم روزگار حرون
جهان ستان چو ملوکان باستان جستانکه هست خانه فرهنگ را به فضل ستون
به شهریاری شکاری بسان اسکندربه روزگار شناسی بسان افریدون
نه هیچ مرد بود بینوا به درگه اونه هیچ خلق بود تشنه بر لب جیحون
کفش چو بحری، موجْ گهر، بُخارَش جودسنانش ابری، بارانش سیل و سیلش خون
به تیغ تیز دمار صناعت داودبه کف راد هلاک فکنده قارون
هزار یک بنیاید برون دریا آبکه در و دینار آید ز دست او بیرون
به گاه خشم بود دور طبع او ز شتاببه گاه جود بود دور طبع او ز شتاب
جفا بگوید و پیش آورد همی تأخیرسخا بگوید و پیدا کند به کنفیکون
گه مجالسه خلقش چو عنبر سار استگه مذاکره لفظش چو لؤلؤ مکنون
ایا بدانش چون مهتر ارسطالیسبدین و دولت چون اوستاد افلاطون
همه به بدره دهی جعفری و منصوریهمه به رزمه دهی ششتری و سقلاطون
به روز رامش و رادی زبون دست و دلیبه روز کوشش و فرمان ترا زمانه زبون
ترا عدو نبود مرد طالع مسعودترا ولی نبود مرد اختر وارون
اگرچه عالم مأمور بود مأمون راتراست بر در مأمور مهتر از مأمون
نکو خصال و نکوحال امیر شمس الدینکه کمترینش عطا هست بار صد گردون
باوالمعالی عالم نمای و عالم رایکه هست همت عالیش برتر از گردون
بسا مغاک کز او راست گشته با پشتهبسا حصار گز او راست گشته با هامون
هر آن هنر که ز رستم همیدهند خبراز او همی به عیان یافتن توان اکنون
به روز بخشش قارون از او شود درویشبه روز رامش شادان از او شود محزون
ز بانگ سائل شادان شود روانش چنانکز بانگ لیلی، خرم شود دل مجنون
نداد و هم ندهد هیچ خلق را تیمارنکرد و هم نکند هیچ خلق را معجون
به روز بزم چو یوسف بود فراز سریربه روز رزم چو رستم بود فراز هیون
زمین ز جود کف او میانِ زر پنهانهوا ز خلق خوش او به غالیه معجون
شود چو افیون بر دشمنان او شکرشود چو شکر بر دوستان او افیون
همیشه تا نکند با فنا بقا پیوندهمیشه تا نبود فتنه با خرد مقرون
بقا و دولت با هر دو میر مقرون بادبر این سعادت عاشق بر آن ظفر مفتون
فزون طربشان هر روز و بختشان فیروزخجسته عید بر ایشان خجسته و میمون