شمارهٔ ۱۴۷ - در مدح امیر وهسودان
بتی که لاله چند از رخانش لاله ستانچه لاله ای که ندیده است خلق لاله چنان
بلای دین و دل آمد بسنبل و بادامشفای جان و تن آمد بلاله و مرجان
همی رباید دلرا بناز در وصلتهمی ستاند جانرا بناز در هجران
چرا نباشم در هجر او نوان و نوندچرا نباشم از هجر او نوند و نوان
کسیکه دلبر باشد نباشدش غم دلکسیکه جانان باشد نباشدش غم جان
مرا بتر که نه دل با من است و نه دلبرمرا بتر که نه جان با منست و نه جانان
چو یادم آید زان نرگس عذاب انگیزچو یادم آید زان شکر عذاب نشان
چنان شوم که ندارم ز هیچ چیز خبرچنان شوم که ندارم ز هیچ چیز نشان
لبش چو مرجان لیکن بزیر او لؤلؤبرش چو وشی ولیکن بزیر او سندان
چو روی او ندهد نور ماه و هور فروغچو قد او نبود شاخ سرو در بستان
مراست تاوان در هجر آن نگار بسیکه هیچ روی نیاید بر او گهی تاوان
کسیکه کار وی از فعل او تباه شودبود پشیمان چون خصم میر وهسودان
خدایگان زمین و زمان امیر اجلکه هست زیر نگینش همه زمین و زمان
نه بی رضاش کسی شاد باشد از نصرتنه با رضاش کسی باک دارد از خذلان
هزار بهتان در مدح او بگوید خلقچو بنگری همه بوده است راست آن بهتان
بجز فتح نشد تیغ او جدا ز نیامبجز بسعد نشد تیر او جدا ز کمان
ایا مظفر کشورگشای و دشمن بندایا موید دینار بخش و شهرستان
بناز یار شد آن کز پی تو جست نیازز سود دور شد آن کز پی تو جست زیان
سخاوت تو گسسته زو عده و تقصیرشجاعت تو بریده ز تنبل و دستان
بروز جود تو بی نام حاتم طائیبروز حرب تو بینام رستم دستان
کسی نبیند خان تو خالی از زائرکسی نبیند خوان تو خالی از مهمان
کدام دشمن کز بیم تو نشد غمگینکدام حاسد کز هول تو نشد ترسان
که بود کو ببدی با تو پیشدستی کردکه نه بپای بلاش اندرون فکند زمان
کدام شاه که یکروز با تو دندان سودکه بنده تو نگشت آخر از بن دندان
اگر گهی حد ثانی فتاد ملک تراچه بود پس نبود ملک خالی از حدثان
کنون نگر که ز بخت جوان و دولت پیرهمه شهان هم از آن تواند پیر و جوان
بغم گذاشت همه عمر و آخر از غم مردهر آنکسیکه بغمناکی تو شد شادان
رضای یزدان جستی بهر چه کردی توبهر چه میکنی از تو رضا شود یزدان
ترا ز خلق جهان کردگار بگزیده استکسی که خصم تو شد خصم کردگارش دان
اگرچه شاهان گه گه ترا خلاف کنندبدرگه تو بود بازگشتن ایشان
بود همیشه گذرگاه حبل بر چنبربود همیشه گذرگاه گوی بر چوگان
بدولت تو همه کار ملک نیکو کردنشاط جانت فرزند مهترت مملان
پسر چنین بود آن را که تو پدر باشیگهر نخیزد نیکو مگر ز نیکوکان
مرا چنانکه تو دانی نداند ایچ کسیهم آنچنانم دار و هم آنچنانم دان
بچشم تو که مرا از پی تو باید چشمبجان تو که مرا از پی تو باید جان
دلم بمدح تو رخشنده چون روان بخردتنم بمدح تو پاینده همچو تن بروان
بمن حقوق تو بسیار حبذا آن حقکه خون منت حلالست گر کنی قربان
بهیچ وجه ندارد بطبع ظلم و لیکبدان و بدمنشان را بریده باد زبان
چنانکه رأی تو باشد هزار سال بزیچنانکه کام تو باشد هزار سال بمان