شمارهٔ ۱۴۶ - در مدح شاه ابوالحسن و شاه ابومنصور
بتی که سجده برد پیش او مه گردونبه نیکوئی بر او نیکوان دیگر دون
بدان دو لاله مصقول دل کند مشغولبدان دو سنبل مفتول دل کند مفتون
اگر نوان و نگونست زلف او چه عجبکه صد هزار دلست اندر او نوان و نگون
ایا بروی چو گلنار خیز و باده بیارچو باده ساز رخ خود ز باده گلگون
اگر نبید بهر جای و هر زمین نهی استبگنجه نیست بر من نبید نهی اکنون
از آنکه گنجه کنون خلدعون را ماندنبید نهی نباشد بخلدعدن درون
زمین بدیبه و زر اندرون شد پنهانهوا بعنبر ومشگ اندرون شده معجون
همان وصال پدیدار گشت در هجرانهمان بهار پدیدار گشت در کانون
ز بس نثار که کردند بر زمین گوئیبرون فکنده زمین گنج خانه قارون
کسی نماند از این وصل در جهان درویشدلی نماند از این راز در جهان محزون
اگر بخانه شیر آمده است شیدرواستبدآنکه خانه شیداست شیر بر گردون
کنون که گشت دو خسرو بیکدگر موصولکنون که گشت دو کوکب بیکدگر مقرون
دو شهریار قدیم و دو جایگاه قدیمهمان دو خسرو منصور و سید میمون
امیرابوالحسن و شهریار ابومنصورکه نصرت آید و احسان از آن و این بیرون
یکی ز گوهر شداد و زو بگوهر بیشیکی ز تخمه دارا و زو بملک افزون
ببخت این کند آن خیل دشمنان مخذولبخیل آن کند این بخت دشمنان وارون
بدولت این بود آن را همیشه راهنمایبنعمت آن بود این را همیشه راهنمون
یکی بگیرد چندان که داشتی مملانیکی بگیرد چندانکه داشتی فضلون
ایا شهی که ز خون عدوت در میدانبروز جنگ بگردد بگونه گون طاحون
نه هیچ شهر گشاده است چون تو اسکندرنه هیچ دشمن بسته است چون تو افریدون
قضات هست زبون و اجلت هست مطیعجهانت هست مسخر زمانه هست زبون
زمانه را نرسد بر شجاعت تو فسوسستاره را نرود در سیاست تو فسون
تو بی قرین و عدیلی بگاه مردی و جودچنانکه هست خداوند بی چگونه و چون
بعمرها بمرادی رسد همه کس بازبهر مراد که خواهی رسی بکن فیکون
هر آنکه کین تو جوید بجان بود مظلومهرآنکه جنگ تو جوید بتن بود مغبون
همیشه تا خبر طور باشد و موسیهمیشه تا سخن نون باشد و ذوالنون
ولیت باد چو موسی بناز در که طورعدوت باد چو ذوالنون برنج اندر نون