گنج

شمارهٔ ۱۴۹ - در مدح ابومنصور

بقد سرو رسائی بزلف غالیه گونیکی همیشه فراز و یکی همیشه نگون
ز عشق آن رخ چون برف خون فشانده بر اوسرم چو برف شد و آب دیده گشت چو خون
بت عزیزی لیکن پر از هوات هواوفات پیشه ولیکن پر از جفات جفون
ایا بچهره چو شیرین بزهره چون فرهادایا بحسن چو لیلی بمهر چون مجنون
یکی که دارد بند و شکنج گوناگوندگر که گونه او هست چون شب شبه گون
هر آن دلی که بزلف تو اندرون افتادز بند او نتواند شدن دگر بیرون
بشب نیابد کس ره در او بماند دلمگر که باشد نور رخ تو راهنمون
نه عنبر است و طرازش بعنبر آلودهنه غالیه است و شکنجش بغالیه معجون
گهی از او گل پوشد ز مشگ پیراهنگهی از او مه دارد ز غالیه پرهون
گهی بجنگ بود با من او و گاه بصلحگهیم دارد شادان دل و گهی محزون
بگو که تا من بی دوست چند باشم چندبگو که تا من بی یار چون شکیبم چون
کنون بسنگ گرانی بود همه کسرابود بسنگ درون خوار لولو مکنون
تو عاشقانرا داری زبون ز چشم سیاهچو خسروانرا دارد ملک ز تیغ زبون
ستون دولت و دین شهریار ابومنصورکه هست زیر ز نخ دست دشمنانش ستون
سخنش گاه سخا خستگان محنت راکند درست چو کژدم گزیده را افیون
ز هفت گردون بگذشت نام قدرش از آنکهیکی عطاش بود بار هفتصد گردون
همیشه باد نگهبان جان او ایزدهمیشه باد نگهدار ملک او گردون
اگر بدانش مامون ز چرخ بر شده بودهزار میرش مامور بود چون مامون
همیشه باغ بلا باد جای دشمن اوکه نام اوست ز بغداد تا بلاساغون
اگر بدانش مامون ز چرخ بر شده بودهزار میرش مامور بود چون مامون
همیشه باغ بلا باد جای دشمن اوکه نام اوست ز بغداد تا بلاساغون
بنزد همت او پست آسمان بلندبجای دولت او نرم روزگار حرون
ایا بجام جم و سهم سام و زهره زالایا بچهر منوچهر و فر افریدون
خدای کرد یکی را چو تو بچندین گاهبیافرید جهانی چنین بکن فیکون
چو تو نباشد ز امروز تا برستاخیزز گاه آدم چون تو نبود تا اکنون
از آنکه در تو بنزدیک تو نیابد راهترا نیارد پیش ایچ کار گردون دون؟
ز طمع نعمت خدمت زبون دهند همهز پیش خدمت نعمت دهی همه تو زبون
همه جهان بفنون حاشیه کشند ز خلقتو خلق را بستم حاشیه دهی نه فنون
بدست دجله و جیحون کنی ببادیه درز تف تیغ کنی خشگ دجله و جیحون
همیشه مردم بر دولت تو مفتوننداز آنکه هستی بر وجود و مردمی مفتون
ترا چه ناله کوس و چه ناله ارغنبروز جنگ تو باشی نشسته بر ارغون
بفتح نامه همیشه ترا براه نوندبخلق خواندن دائم ترا بکار هیون
هلاک باد چو قارون عدو که هستی توبکف راد هلاک فکنده قارون
همیشه روز تو میمون بود خداونداکه تو نزادی الا بطالع میمون
ز خاک خشگ برآید بفر تو گل سرخز سنگ خاره بر آری بفر طالع نون
ز نعمت تو نبوده است هیچ کس محرومز خدمت تو نبوده است هیچ کس مغبون
اگر بخواهی بفروزی اندر آب آذروگر تو گوئی ز آذر بروید آذریون
یکی سخات فزونتر ز گنج اسکندریکی سخنت نکوتر ز علم افلاطون
همیشه تا نکند کس میان آتش جایهمیشه تا نکند کس میان آب سکون
دو چشم خصم تو بادا چو رود اسکندردل عدوی تو بادا چو آذر برزون