گنج

شمارهٔ ۱۴۲ - در مدح ابوالمعمر

باد نوروزی همی بر گل بدرد پیرهنلاله را کرد ابر آزاری پر از لؤلؤ دهن
لاله گویی از سرشگ ابر دارد مرسلهابر بر چرخ از سواد لاله دارد پیرهن
بوستان چون بزمگاه و سرو بن چون نیستانشاخ گل چون میگسار و فاخته چون رود زن
بر چمن بارد ستاره هر سحرگه از فلکبر فلک تازد شکوفه هر شبانگه از چمن
بر سمن عنبر فشاند هر نفس باد صبادبر چمن لؤلؤ فشاند هر زمان شاخ سمن
آن پراکنده بنفشه بنگری بر شنبلیدوآن پراکنده شقایق بنگری بر نسترن
این یکی ماند چو بر چهر شمن پیش صنموآندگر ماند چو بر چهر صنم اشگ شمن
از پرند گونه گونه باغ گشته چون طرازباد غارت کرده گوئی ملک خر خیز و ختن
عاشقان هر سو میان باغ کرده بزمگاههمچو ملک شهریار از فر خورشید ز من
بوالمعمر قاسم آن کز وی همی قسمت رسدنیکخواهانرا نشاط و بدسگالاتنرا محن
کف او دینار بخش و تیغ او کشورستانرای او بدخواه بند و عزم او لشگرشکن
از کرم خواهد نشاط خویشتن با دیگرانوز سخا خواهد نشاط دیگران با خویشتن
تا نباید درد یار دشمنانش رود سازتا نباید در زمین دوستانش گورکن
زائران دست رادش را فلک زیبد بساطکشتگان تیغ تیزش را زمین شاید کفن
ممتحن گردد ز کف او بساعت شادمانشادمان گردد ز تیغ او بساعت ممتحن؟
گر نمیخواهی که گردد بخت با تو مستمندور همیخواهی که گردد سعد بر تو مفتتن
خاک پای اسب او چون سرمه اندر چشم کشگرد شادروان او چون عنبر اندر تن بتن
گر کمان با دست او گه گه نگشتی متصلکرمجن با تیغ او گه گه نگشتی مقترن
تیر او را بیش بایستی بروزی صد کمانتیغ او را بیش بایستی بروزی صد مجن
تاج خاقانرا کند از نعل اسبش تاج سازنعل اسبش را زند از تاج خاقان نعل زن
گر مجن دارد نباید پیش او هرگز سنانور سنان دارد نباید پیش او هرگز مجن
مکر و فن بسیار دارد در همه کاری ولیکروز بخشیدن نداند هیچگونه مکر و فن
جز بشعر من ندارد میل هرگز رای اوجز برای او نیاید نیک هرگز شعر من
تا شجن باشد همیشه بر دل و جان شمنتا طرب باشد همیشه در دل و جان و تن
دشمنانش را شجن باشد همیشه بی طربدوستانش را طرب باشد همیشه بی شجن