شمارهٔ ۱۳۸ - در مدح ابوالحسن علی لشگری
ای سهی سرو روان از تو بهشت آئین چمنروی تو ماهست و گرد ماه از انجم انجمن
مشک داری بر شقایق ورد داری بر عقیقسرو داری بر گل و شمشاد داری بر سمن
از نسیم زلف تو همچون شمن گردد صنموز بهشت چشم تو همچون صنم گرد دشمن
ماه تابانی و لیکن جان عشاقت فلکسرو نازانی ولیکن چشم مشتاقت چمن
روی تو تابان و رخشان همچو جان جبرئیلزلف تو پیچان و تاری همچو جسم اهرمن
چشم من بیجاده بارد روز و شب چون روی توزلف تو پرتاب باشد سال و مه چون جان من
زانکه روی تو میان چشم من دارد مقامزانکه جان من میان زلف تو دارد وطن
جادوانرا چشم تو بندیست پر نیرنگ و رنگآهوانرا از زلف تو دامی است پر پیچ و شکن
عشق تو ماننده عقل اندر آمیزد بجانمهر تو ماننده جان اندر آمیزد بتن
چون کمربندی بجوزا در ببینم شاخ گلباز پروین بینم اندر گل چو بگشائی دهن
گر خیال تو ببیند حور عین اندر بهشتبگسلد پیرایه از رشگ و بدرد پیرهن
پشتم از تیر هوای تست چون زرین کمانرویم از تیغ فراق تست چون زرین مجن
برهمن گشتم بتا تا یافتم بهر از تو رنجاز بتان جز رنج ناید هیچ بهر برهمن
عاقبت بهره نباشد مردمانرا جز دو جایپیش یزدان یا به پیش پادشاه تیغ زن
خسرو آن سوزنده اعدا بگاه رزم و کینپشت لشگر لشگری دریای احسان بوالحسن
اسب او دریا گذار و خشت او سندان گذرلفظ او شکر شکر شمشیر او لشکر شکن
با دل خصمان او هرگز نیامیزد نشاطدر تن یاران او هرگز نیامیزد حزن
امر او را کار بسته شهریاران زمینحکم او را داده گردن پادشاهان زمن
تیغ او شیر ژیان اجسام خصمانش عرینلفظ او در ثمین ارواح یارانش عدن
پیش تیغ او قضا چون پشه پیش ژنده پیلپیش خشت او قدر چون گر به پیش کرگدن
نارون با کین او گردد بسان خیزرانخیزران با مهر او باشد بسان نارون
از طراز خلعت او گنجه مانند طرازوز نسیم خلق او اران بکردار ختن
مرد را یارا نباشد وصف جودش بر زباندر نگنجد هیچ کس را نعت فضلش بر دهن
ای امیر بی خلاف ای پادشاه بی نفاقراد بی روی و ریا و مرد بی دستان و فن
بی تو کی نازد جهان بی عقل کی نازد روانبی تو چون ماند زمین بیروح چون ماند یدن
لشگر تو سال و مه باشد بتدبیر سلاحبدسگالان تو روز و شب بتدبیر کفن
چون بخواهد کرد گردون دشمنترا دل کبابآفتابش باشد آتش نیزه تو بابزن
بی خرد باشد هرآنکس شیر خواند مر ترازانکه تو فیل افکنی شیران بوند آهوفکن
هم سکون و هم فتن هستند در شمشیر توکه موالیرا سکون است و معادیرا فتن
ای دل بنده همیشه زیر بار بر توای رهی را جان بشکر تو همیشه مرتهن
گر کند مدح تو آنکو زان نیاید یکهنرزر بدست آرد بکیل و در بچنگ آرد بمن
چون رهی پیش تو هر سالی بجائی رفتمیرفتن من بودهمچون رفتن کرباس تن
هرکجا بودم رهی و بنده بودم مر تراگرچه بودم در سعادت گرچه بودم در محن
کردم آخر خویشرا حالی بجائی در مقیمکرده آنجا بنده تو شاه نام خویشتن
گرچه آنجا دیر ماندم سر نهادم زی تو بازسر سوی چنبر کشد گرچه دراز آید رسن
تا ز بوی نسترن یابد دل مردم نشاطتا ز زخم خار بن یابد دل مردم حزن
نسترن بر دشمنانت باد همچون خاربنخار بن بر دوستانت باد همچون نسترن