شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح ابونصر مملان
ای جان من از آرزوی زلف تو پیچانبنمای یکی روی و ببخشای یکی جان
زهره بدو رخسار تو داده همه زیورهاروت بدو چشم تو داده همه دستان
از دو رخ تو نور برد چشمه خورشیدوز دو لب تو طعم برد چشمه حیوان
کردی تن من خسته بدو نرگس مفتونکردی دل من بسته بدو سنبل فتان
این دل چه گنه کرده که زلفین تو او رادر چاه زنخدان تو کرده است بزندان
از دو لب چون نوش دوای دل من کنیا چاره کن و برکشش از چاه زنخدان
چون ابروی تو گوژ مرا دائم قامتچون قامت من گوژ ترا دائم پیمان
مانند دو سیاره دو رخساره روشنتبر طرف دو سیاره دو جراره نگهبان
آرایش دل باشد پیدا شدن اینآرامش جان باشد پنهان شدن آن
دشوار نمائی رخ و دشوار دهی بوسآسان بربائی دل و آسان ببری جان
نزدیک من آسانی تو باشد دشوارنزدیک تو دشواری من باشد آسان
چندانکه ز نادیدن تو هست زیانماز دیدن شاهست مرا سود دو چندان
سردار بزرگان ملک عالم ابونصرسالار امیران ملک گیتی مملان
هم قوت دین آمد و هم زینت دنیاهم مایه انس آمد و هم سایه یزدان
خدمت کن او را همه احرار بخدمتفرمان ببر او را همه آفاق بفرمان
ای کف تو گفتار کریمی را معنیوی طبع تو دعوی حکیمی را برهان
مدحی که بنام تو بود گرچه بود بدآن را نکند هیچ کسی فرق ز فرقان
از بخشش بسیار تو شد دانش بسیاراز جود فراوان تو شد فضل فراوان
ملکت بتو پاینده تر از خانه به بنیادشاهی بتو معروف تر از نامه بعنوان
آنرا که دل از طلعت تو گردد خرموانرا که لب از نعمت تو گردد خندان
روزی بهمه عمر نبینندش غمگینماهی بهمه عمر نیابندش گریان
با تیغ تو از آب روان گرد برآیدبا دست تو از خشک زمین خیزد طوفان
از شاعر و زائر خبر آرد بتو حاجباز قاصد و سائل خبر آرد بتو دربان
گوئی که همه نعمت گیتی بتو داد اینگوئی که همه ملکت عالم بتو داد آن
کین تو مغیلان کند از برگ بنفشهمهر تو بنفشه کند از خار مغیلان
هرچند بگیلان همه شب باران باردهرچند نبینند بمصر اندر باران
گر ابر سخای تو سوی مصر برآیدور آتش خشم تو بیابند بگیلان
یکروز بده ساله بگیلان نبودنمدر مصر بخیزد بشبی ده ره سیلان
آید ملک و حور بمیدان بنظارهچون گوی زنی با حشم خویش بمیدان
در آرزوی آنکه تو چوگان کنی آن راهر ماه شود ماه بسان سر چوگان
در طاعت تو دارد یزدان همه کسرازیرا دل تو نگذرد از طاعت یزدان
شد در سخن را دل رخشنده تو بحرشد زر سخا را کف بخشنده توکان
مه کهتر حسان نسزیدم بگه شعراحسان تو کرده است مرامهتر حسان
خاصه که ز تبریزم فرمائی اجریخاصه که بتبریزم فرمائی دیوان
تا پاره آهن نشود رخنه بناخنتا پاره سندان نشود سوده بدندان
از تیغ تو رخنه شود آن پاره آهنوز تیر تو سوده شود آن پاره سندان