شمارهٔ ۱۳۵ - در مدح بختیار بن سلمان
ای ببالا بلای آزادانآرزوی دلی و رنج روان
تنم از عشق تو نوان و نزاردلم از رنج تو نژند و نوان
آرزوی جوان و پیری تووز تو دائم بدرد پیر و جوان
زین بتنبل همی ستانی دلزان بدستان همی ستانی جان
نکند بر تو کس روا تنبلنکند بر تو کس روا دستان
دل من خسته زان نهفته دهنتن من زار زان نزار میان
سر آن زلف کینه خواه و سیاههر زمان اندر آوری بدهان
آن یکیرا بسان غالیه دانوین یکیرا بسان غالیه دان
گر نه عاشق تر از منست چرابر دهان تو هست بوسه زنان
تن من هست اسیر آن زنجیردل من هست گوی آن چوگان
در نوشته بساط صحبت منچون زمستان بساط تابستان
تا زمستان بساط گستر شدشد زمین و زمان بدیگر سان
چون رخ من شده است رنگ زمینچون دم من شده است طبع زمان
باغ برکند پرنیان و پرندکوه پوشید توزی و کتان
گشت صحرا تهی ز لشگر رومگشت پر لشگر حبش بستان
دشت پوشیده چادر ترساچرخ پوشیده جامه رهبان
تا سردشت و کوه سیمین گشتباد دیماه گشت چون سوهان
لاجرم در میان سونش سیمدامن کوهسار گشت نهان
بوستان پر سیاه پوشان گشتتا بر او گشت ماه دی سلطان
ای بدل همچو قبله تازیخیز و بفروز قبله دهقان
باده پیش آر و پیش من بنشینشاخ بیجاده پیش من بنشان
چون جنان خانه زان و آن چو سقرچون سقر طبع از این و آن چو جنان
ای پدید آرد از ترنج عقیقوآن برون آرد از شجر مرجان
آن یکی آب رنگ و خواب فزایاین یکی زر خام و سیم فشان
سر دیوانه زان شود هشیاردل غمناک از این شود شادان
آن بسرخی دهد ز یار خبراین بزردی دهد ز رنج نشان
آن یکی نار وصف و رنج شکناین یکی رنج تف و نارنشان
این دماند ز روی سندان گلآن گدازد ز تف خود سندان
هرکه این خورد پرورید روانپرورانیده را همه خورد آن
آن یکی یادگار افریدونوین یکی دستگاه نوشیروان
گشته مشگین ز بوی آن مجلسگشته رنگین ز رنگ این ایوان
آن چو خوی پناه ملک امیراین چو دست امیر خلق جهان
صاحب نیکبخت عالی تختبوالعلی بختیاربن سلمان
آن وفا را تن و سخا را دلآن خرد را مکان و تنرا جان
خازنش نیست خالی از بخششمجلسش نیست خالی از مهمان
سیم دائم ز کف او بگلهزر دائم ز دست او بفغان
زائر از کف او شود خوشنودشاعر از کلک او شود خندان
هرکه زو یک حدیث نیک شنیدجاودان گشت رسته از حدثان
گنج شادی از او شده گنجهشمع شادی از او شده شروان
فضل گرد دلش کند پروازجود گرد کفش کند طیران
آن گران سنگ و حلمهاش سبکوین سبک سنگ و حملهاش گران
قسمت نیکخواه از او نصرتبهره بدسگال از او خذلان
مرگ بر دشمنش گشاده کمینچرخ بر حاسدش کشیده کمان
فلک فضل را دلش خورشیدنامه جود را کفش عنوان
کلک او را قضا برد طاعتتیغ او را اجل کشد فرمان
آن یکی نار فعل و آب صفتوین یکی آب طبع و نارنشان
گوهر این چو ذره خورشیدصورت آن چو عشق در هجران
اول اینرا ز خاک بد بالیناول آن را ز سنگ بدبنیان
آن یکی دست جود را انگشتوین یکی کام حرب را دندان
آن یکی رزق را همیشه مقاموین یکی مرگ را همیشه مکان
ای ز کلک تو فضل را شادیوی ز تیغ تو خصم را احزان
دیده فضل را توئی دیدارخانه جود را توئی بنیان
ناز دشمن کنی بوهم نیازسود حاسد کنی بعزم زیان
تو برادی همی دهی روزیهرکه را جان همی دهد یزدان
جان خلقی که نان خلق ز تستجان نباشد کرا نباشد نان
دست ادبار از آن شده بستهکه بمدح تو برگشاده زبان
گر کنی با عدو بعزم بدیگر کنی با ولی بوهم احسان
سنگ در دست این شود یاقوتمژه در چشم آن شود پیکان
زآتش و آب و باد و خاک کندچرخ طوفان پدید در کیهان
تا ندیدم ترا ندانستمکه ز زر و درم بود طوفان
تا به اران توئی مدار عجبکه به اران حسد برد ایران
تا نباشد گمان بسان یقینتا نباشد خبر بسان عیان
تو عیان باش و دشمن تو خبرتو یقین باش و حاسد تو گمان
دوستان ترا بود شادیدشمنان ترا بود خذلان