شمارهٔ ۱۳۳ - در زلزله تبریز و مدح ابونصر مملان و پسرش
آن غیرت یزدان نگر و قدرت یزداناز قدرت یزدان چه عجب غیرت چندان
هرگز نرسد کس بسر قدرت ایزدهرگز نرسد کس بسر غیرت یزدان
گه کوه و بیابان کند از باغ و بساتینگه باغ و بساتین کند از کوه و بیابان
شاید که فرو مانی زین فکرت و غیرتشاید که فرو مانی زین غیرت حیران
خواهی که بدانی همه را یکسر معنیخواهی که ببینی همه را یکسر برهان
رو قصه تبریز همیخوان و همی بینشو ساحت تبریز همی بین و همیخوان
شهری بدو صد سال برآورده بگردونخلقی بدو صد سال در او ساخته ایوان
مردمش همه دست کشید از بر پروینبا روش همه بار کشید از سر کیوان
آن خلق همه گشت به یک ساعت مردهو آن شهر همه گشت به یک ساعت ویران
بس صورت آراسته همچون بت کشمیربس خانه افراخته چون روضه رضوان
در بوم شد آنصورت آراسته مدفوندر خاک شد آن خانه افراخته پنهان
آنانکه پر از نعمت شان بد همه خانهآنانکه پر از خواسته شان بد همه دکان
امروز همی تن بفروشند بیکدانگوامروز همی جان بفروشند بیک نان
شهری همه پر نان و در او خلق گرسنهجائی همه پر آب و در او مردم عطشان
مردم بگه سختی داند محل مالمردم بگه مرگ شناسد خطر جان
آنانکه برفتند ز تیمار برستندوآنانکه بماندند بماندند در احزان
کس رسته نشد وانکه شد از تخمه اولادکس جسته نشد وانکه شد از غصه اخوان
از درد همه روی بکندند بچنگالوز درد همه دست گزیدند بدندان
آن شهر بدینگونه بیاشفت که گفتموانشب که بلا داد بر این خلق نگهبان
ما در زفزع یاد نیاورد ز فرزندعاشق ز جزع یاد نیاورد ز جانان
چون روز جزا آن نه همی خورد غم اینچون روز پسین این نه همی خورد غم آن
وز انده بی نانی و بی جامگی امروزآجال چو آمالش نمانده شده انسان؟
زانگه که پدید آمده عالم را بنیادزآنگه که پدید آمده گیتی را بنیان
این زلزله نشنیند کس اندر همه گیتیوین ولوله نادیده کس اندر همه کیهان
از کرده ما رفت همه آفت بر ماوز کرده خود هیچ نگشتیم پشیمان
آرامش اینانرا کز مرگ رهیدنداو رسته شد و پور دل افروزش مملان
از دیدن آن با دل شادی همه سالهدر مملکت این با دل شادان همسالان
تا میر اجل با پسرش باقی باشدهرگز نرسد بد بتن هیچ مسلمان
این هست چو مهری که زوالش نبود هیچوان هست چو ماهی که در او ناید نقصان
از دولت ایشان شود این شهر دگر باربهتر ز عراقین و نکوتر ز خراسان
دیگر نبود ناصح این دولت غمگیندیگر نبود حاسد این ملکت شادان
صد دل بود آن را که ترا دارد دلبرصد جان بود آن را که ترا داند جانان
شیرین تری از مال و نوآئین تری از ملکچون چشم بجان و بخرد ملک بسامان
میر عضد آن تاج ملوک همه عالمبو نصر مکان ظفر و نصرت امکان
بار ایت یارانش رود رایت نصرتبا لشگر خصمانش بود لشگر خذلان
بر دشمن او شهد بود زهر هلاهلبر حاسد او لاله شود خار مغیلان
از بسکه برد قیمت زرینه گه بذلاز بسکه برد قیمت سیمینه گه خوان
خواهد که دگر باره بر خاک رود اینخواهد که دگر باره سوی سنگ رود آن
سوزنده تر از آتش و سازنده تر از آبتیغ و کف کافیش بایوان و بمیدان
زائر کند از جود کفش زرین زیورتیغش کند از خون عدو میدان الوان
زی وی نبود خواسته زندانی یک شبزیرا که شناسد که نه خوش باشد زندان
مهمان بر او باشد چون جان گرامیداند که بجسم اندر جان هست چو مهمان
از سوی خراسان مه رخشنده برآیدهرگز نرود سوی خراسان مه رخشان
با طلعت او تیره شود چشمه خورشیدبا همت او پست بود گنبد گردان
طاعت نبرد طبعش و گیتیش به طاعتفرمان نبرد دستش و گیتیش بفرمان
باشند پشیمان همه بر نعمت دادهاو باشد بر نعمت ناداده پشیمان
از راستی و رادی پیوسته بتوحیداز مردمی و مردی پیوسته بایمان
در وعده تو نیست نه تأخیر و نه تأویلدر عادت تو نیست نه تبدیل و نه نسیان
کهتر ز تو مهتر شود و بسته گشادهمفلس ز تو قارون شود و غمگین شادان
نام تو چو روز است بهر جای رسیدهجود تو چو روزی است بهر جای فراوان
در خشک بیابان ز کفت دریا خیزددریا شود از تیغت چون خشک بیابان
از طاقت و امکان نتوان کرد چنو هیچوز بنده بهر کار همیخواهد یزدان
رادیت گه بزم فزون است ز طاقتمردیت گه رزم فزون است ز امکان
با دولت تو سندان چون موم شود نرمبر دشمن تو موم شود سخت چو سندان
تا لؤلؤ عمان نشود خوار چو خاراتا خار نگیرد محل لاله نعمان
چون لاله نعمان کن در باغ ولی خاربر دست عدو خار کن از لؤلؤ عمان
بگذار چنین عید هزاران و تو مگذرمگذر تو و بگذار چنین عید هزاران