گنج

شمارهٔ ۱۳۲ - در مدح ابوالمعمر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۶۱ بیت
آنچه هست اندر دل من نیست کسرا در دل آناز جفا و جور این نامهربان سنگین دلان
هرکه من با او بسازم گردد او ناسازگارآنکه من زو مهر جویم گردد او نامهربان
آنکسی کز من بود نازش مرا خواهد نیازوآنکسی کز من بود سودش مرا خواهد زیان
کرد تیر من بمانند کمان ترکی که هستتیر با بالای او گوئی بمانند کمان
گر بپیچد جعد او بر سیم غلطد سنبلهور بتابد زلف او بر لاله گردد صولجان
گر گمان جفت یقین خواهی نگه کن آن دهنور نهان جفت عیان خواهی نگه کن آنمیان
آن یکی هست آن گمان کو را سخن دارد یقینوین یکی هست آن نهان کو را کمر دارد عیان
گر ندانی ناردان با نار سوزان ساختهدو رخش را ناردان و دو لبشرا ناردان
هستم از طبع وفا دائم برنج اندر جفاهستم از طبع هوا دائم نوان اندر هوان
روی زرد و اشک سرخ و رنج بیش و کار کمچشم تر و کام خشک و صبر پیر و غم جوان
بر من و بلبل رسید از گردش گردون ستماو ز مهر گل نژند و من ز مهر وی نوان
من بتیمار نگارم او بتیمار بهارمن باندوه فراقم او باندوه خزان
شد نگار یاسمن بو از من و زو یاسمنشد بهار ارغوان رو از من و زو ارغوان
من بجای خویش بینم ناسزا را یادگاراو بجای خویش بیند زاغرا در بوستان
من ز جور مهر او اندوه مند و هم نژنداو ز جور مهر و آذر مستمند و ناتوان
من بفریاد و فغان اندوه بگسارم همیاو ندارد تاب آن کآمد بفریاد و فغان
تا سپاه اندر جهان آورد آذر ماه ازودیگر آئین شد هوا و دیگر آئین شد جهان
کاروان نوبهار از باغ و بستان دور گشتتا خزان آورد سوی باغ و بستان کاروان
آسمان اکنون بدان رنگست کاکنون آبگیرآبگیر اکنون بدان نوع است کانگاه آسمان
فرشهای خسروی بربود باد کوهسارنقشهای مانوی بسترد ابر از گلستان
گر نیاید آتش از بالا سوی پستی بطبعور بطبع آهن نیاید بر سر آب روان
چون همی افتد ز گردون شمعها بر کوهسارچون همی دارد ز ره بر سر فکنده ناودان
از هوا کافور بارد بر چمن ابر بلنداز چمن دینار بارد بر هوا باد بزان
نار بگرفته است جای ارغوان لعل پوشزاغ بگرفته است جای بلبلان زند خوان
شاخ زرین گشته از رنگ و فروغ باد رنگمرز مشگین کشته از بوی و نسیم ضمیران
نرگس اندر باغ بر نارنگ بسته چشم ژرفکرده برنا رنگ باغ او را همانا پاسبان
این چو زرین جام او را سیم پخته بر کناروآن چو زر پخته او را سیم خام اندر میان
رخ ز باده سرخ کن گر زرد شد روی زمینخانه ز آتش گرم کن گر سرد شد طبع زمان
این ربوده عکس آن و آن ربوده رنگ اینرنگ این در جان نشان و عکس آن از جان نشان
این ترا از معجز موسی دهد دائم خبرو آن ترا از حجت عیسی دهد دائم نشان
بام گردد در دو دیده همچو شام از رنگ اینشام گردد بر دو دیده همچو بام از عکس آن
مر هوا را بوی آن دارد بمشگ اندر عجینمر زمین را عکس این دارد بزر اندر نهان
این ببالا بر شود بشتاب همچون لاله برگآن بکام اندر شود بد رنگ همچون زعفران
این بنورانی چو چشم اوستاد کامگاروآن بنیکوئی چو خوی او ستاد کامران
بوالمعمر کآسمان این ملک بر وی وقف کردبا نشاط بی قیاس و با بقای بیکران
از پی جاهش همی باید فلک را انس انساز پی جانش همی باید جهانرا جان جان
گر کند نسبت بطبع او زمین گردد سبکور کند نسبت بحلم او هوا گردد گران
آتش بیداد بنشاند آتش شمشیر اوآتشی دیدی تو هرگز کو بود آتش نشان
از پی زائر گشاده دارد او پیوسته گنجوز پی مهمان نهاده دارد او همواره خوان
بدسگالشرا بود خون دل اندر جایگاهدشمنانشرا بود درد و غم اندر دودمان
تیغ او دارد بکوشش دشمنانرا سوگوارکف او دارد ببخشش دوستانرا شادمان
گر بگویم داستان فضل او از صد یکیبر پذیرفتن نباشد عقل کس همداستان
هر که او با دولت میمون او گردد قرینآسمان با دولت و تایید او دارد قرآن
گردد از کینش جنان بر مؤمنان همچون سقرگردد از مهرش سقر بر کافران همچون جنان
وانکه نتوان بیزبان گفتن ثنا و مدح اومرد هان مردمان را چاره نبود از زبان
تا بیارایند دفتر از ثنا و مدح اومرزبان مردمان را خامه باشد ترجمان
خفتنش بر شاخ سرو و رفتنش بر عاج سیمنقش او زرد و زریر و خوردن او مشک و بان
روش روشن همچو آتش سرش تیره همچو دودشخص او در دست جود و علم او بر دل قران؟
خاکی و آبی است او چون بنگری رنگین سخنرفتن و رنگش دهد از آب و از آتش نشان؟
هرچه بندیشی بوهم اندر بداند بی خبرهرچه زو خواهی براز اندر بگوید بیدهان
خار با مهرت پرند و شهد با کینت کبستبوم با فرت همای و گرگ با عدلت شبان
ای بپیشت میهمان چون زی دگر کس خواستهزی تو باشد خواسته چون زی دگرکس میهمان
روز کوشیدن بتیغ تیز هستی کان کینروز بخشیدن بکف راد هستی کین کان
گر بخواب اندر ببیند نیزه تو شیر نرچون شود بیدار در چشمش بود نوک سنان
از نهیب خنجر زهر آبدارت روز جنگزهر گردد مغز دشمن در میان استخوان
ای بکف راد راه مکرمترا رهنمونوی بنوک کلک فضل فضلها را ترجمان
من رهیرا هست هر جا نام کاینجا هست ناممن رهیرا هست هر جا نان کاینجا هست نان
سوی آذربایگان خواهم شدن کز هر کسیبنده را بهتر نوازد شاه آذربایگان
تا نپوید یوز با آهو بهم در مرغزارتا نپاید باز با تیهو بهم در آشیان
برنگردد هرگز از تو دولت فرخنده فربر نتابد هرگز از تو نعمت باقی عنان
تا خرد نازد بناز و تا شجر بالد ببالتا فلک پاید بپای و تا زمین ماند بمان