شمارهٔ ۱۳۱ - در تهنیت عروسی ابوالحسن لشکری
الا ای ماه مشکینمو به پیش آر آن می مشکینملا کن ساغر و برنِهْ به دست عاشق مسکین
از آن رخشنده خرم که عشاق را شود زو کمز فکرت غم ز دیده نم ز بالا خم ز چهره چین
به رنگ چهره معشوق و اشک دیده عاشقکزین خرم شود محزون وز آن شادان شود غمگین
به مدت پیرو مردم را شود زو جان و دل برنابه خوردن تلخ و مردم را شود زو خواب و خور شیرین
به بوی نرگس و نسرین و رنگ لاله و گلناربه رنگ لاله و گلنار بوی نرگس و نسرین
ربودن باید اکنون جام و خوردن باید اکنون مینشاندن باید اکنون مهر و کندن باید اکنون کین
کشیده مطربان در بزم دستان از پی دستانزده فرزانگان در شهر آذین از پی آذین
ببینی نیکخواهان را شده دل با خوشی یکسانببینی بدسگالان را شده جان و دلان غمگین
بهر مرزی نثاری نو بهر برجی بهاری نوهوا گشته نثار افشان زمین گشته گهرآگین
نشسته شاه شدادان به تخت ملک دل شادانرخش چون لاله نیسان کفش چون ابر فروردین
از این پیمان فرخنده نگون شد رایت کفرانوز این پیوستن میمون قوی شد پایگاه دین
همانا نیکویی کرده است با نیکو دهش جعفرکه فرزندان او گشته است نیکو عاقبت چونین
روان پاکش اندر خلد پیمان بست با حوراچو با دلبندش اینجا بست شاه خسروان کابین
گزیده بوالحسن کو را وفا طبع است و شادی خوستوده لشگری کو را سخا پیشه است و رادی دین
دلش پاکست با یزدان دلش راد است با مردانکه نیکو خوست و نیکودان و نیکورای و نیکوبین
خداوند زمینست او بزرگان را امید است اوچو خلق او را دعا خواند کند روح الامین آمین
از او بالنده تیر و تیغ از او نازنده جام میاز او باینده تاج و تخت از او نازنده اسب و زین
هر آن یاری که او خواهد دهد گردونش هر ساعتهر آن کامی که او خواهد بیاید نزدش اندر حین
از آب جود او رودیست صد چون وادی جیحونز تف تیغ او دودیست صد چون آذر برزین
بنزد سائلان باشد پیامش بدره و رزمهبسوی دشمنان باشد رسولش خنجر و زوبین
اگر جاهت همی باشد بجز بر درگهش مگذرو گر نامت همی باید بجز پیوند او مگزین
حسودش باد چون فرهاد بر بستر برنج اندرولیش با نشاط و ناز چون پرویز با شیرین
خجسته بادش این وصلت مدامی بادش این دولتهمیشه بادش این الفت مبارک بادش این آیین