گنج

شمارهٔ ۱۳۰ - بهاریه و خطاب به ابر

الا ای پرده تاری به پیش چشمه روشنزمانی کوه را تَرگی زمانی چرخ را جوشن
دژم روئی و گیتی را کند آثار تو خرمسیه فامی و عالم را کند دیدار تو روشن
گهی بر گوشه گردون نهاده مر ترا گوشهگهی بر دامن خورشید بسته مر ترا دامن
گهی بادت بود مرکب گهی چرخت بود میدانگهی برت بود مکمن گهی بحرت بود معدن
گهی چون پشت شاهینی و گه چون سینه آهوگهی چون سیمگون خزی گهی چون نیلگون ادکن
تو بربستی درختان را هم از بیجاده پیرایهتو پوشیدی چمنها را هم از فیروزه پیراهن
زمین را رنگ تو دارد برنگ صدر حورالعینهوا را لون تو دارد بلون جان اهریمن
میان هر زمینی هست گوئی صد نگارستانمیان هر درختی هست گوئی صد چغانه زن
شمال اندر میان باغ و بوستان هست زرافشانسحاب اندر میان دشت و وادی گشته دیباتن
بهر کاخی که بنشینی ازو بینی دو صد خرگهبهر دشتی که پیمائی در او بینی دو صد خرمن
ز مرجان ارغوان را کرد نیسان یاره در ساعدز لؤلؤ یاسمن را بست گردون عقد بر گردن
نهفته باغ در لؤلؤ نهفته شاخ در دیباسرشته شاخ در کافور و سوده آب در چندن
میان بوستان خیره بماند نرگس اندر گلچنان کاندر رخ معشوق ماند خیره چشم من
نگاری کز فراق او بدرد اندر همی پیچمگهی زاری کنم با دل گهی خواری کنم با تن
چو در برزن بود باشد ز رویش رنگ در خانهچو در خانه بود باشد ز مویش بوی در برزن
دل من خانه عشق است و خورشید است عشق اوکه گر من در ببندم او همی در تابد از روزن
اگر سوسن همی خواهی یکی دیدار او بنگروگر سنبل همی خواهی یکی زلفین او بشکن
کنار و دامن از چشمم بود همواره پر گوهرروان من ز چشم او بود پیوسته پر سوزن