گنج

شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح شرف الدین ملک جستان

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۳۶ بیت
اگر بخواهد جانم بجای دل جانانبجان جانان گر زو دریغ دارم جان
اگر نه جانان از جان عزیزتر بودینسوختی دل و جان از جدائی جانان
زیان و سود من از هجر و وصل جانانستسزاست گر بخرم وصل او بسود و زیان
جهان نخواهم بی او بجان نگردم ازوکه او عزیزتر است از هزار جان جهان
در فراق ببندد چو او گشاد کمرشود گشاده در هجر چون ببست میان
بلای صبر منست او بعنبر و شمشادشفای جان منست او بشکر و مرجان
بقد سرو روانست و روی ماه تمامبروی ماه تمامست و قد سرو روان
دهانش چون صدف بسدین پر از لؤلؤچو او حدیث کند در بباردش ز دهان
کسی که در لب و دندان او نگاه کندز غم شود لب زیرینش خسته از دندان
سخنش غالیه بویست و زلف غالیه رنگدهانش تنگتر است از دهان غالیه دان
بروی اوست مرا طبع شاد و روشن چشمبوصل اوست مرا تن جوان و تازه روان
چو او حدیث کند باغ پر زغالیه بینچو زلف شانه کند باغ پر ز عنبر و بان
خوش است عیش من از روی و موی و دو لب اوچو عیش خلق خوش از دولت ملک جستان
خدایگان شرف الدین سر ملوک زمینمیان بخدمت او بسته مهتران زمان
عطای او نشناسد که چون بود تأخیرکلام او نشناسد که چون بود بهتان
ستوده نام و ستوده خوی و ستوده خردز دوده رای و زدوده دل و زدوده سنان
قلمش قلعه گشایست و تیغ شاه شکنزبانش لؤلؤ بار است و دست درافشان
ز دشمنان بستاند جهان بتیغ و قلمبدوستان بسپارد جهان بدست و زبان
سخای او برساند سر تو سوی سماحدیث او برهاند تن تو از حدنان
گر آزمون را پیغمبری کند دعویبدست و تیغ نماید بهر کسی برهان
بدستش اندر برهان عیسی مریمبه تیغش اندر اعجاز موسی عمران
ز عمر نوح نبی بیش باد عمر ملککه هست گیتی یکسر بعمر او عمران
چنو ندانم میر رحیم در عالمچنو ندانم شاه کریم در دوران
بجود بی عوضست و بفضل بی بدل استاگر نداری باور ببینش دست و زبان
کدام نیکی ناکرده در تنش گردونکدام زینت ناداده در برش یزدان
چرا نباشد زینت که میر شمس الدینسپهبدیست ولایت ستان و دشمن ران
ابوالمعانی عالی نژاد و عالی رایکه هست فخر امیران و زینت ایوان
بمردمی و بمردی براستی و خردقرین او ننماید فلک بصدا قران
بمردمی تو جز او را یکی بیار خبربراستی تو جز او را یکی بیار نشان
بسال خرد و لیکن بقدر و رای بزرگبعقل پیر ولیکن بروزگار جوان
همیشه باد دلش شاد و خرم و سرسبزعدوش بادا غمگین و خسته و پژمان
موالیش همه بادند با نشاط قرینمعادیش همه گردند با ملال قران
همیشه تا که عیان نیست باخبر همسرهمیشه تا نبود با یقین همال گمان
گمان بود شهی مدعی و او چو یقینخبر بود مهی غیر از او و او چو عیان
فراز تخت بود دوستدار او پیدابزیر خاک بود بدسگال او پنهان
بود مخالف او دائما نوان و نژندبود معادی او دائما نژند و نوان