گنج

شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح امیر ابوالفتح

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۳۷ بیت
اگر نجست زمانه بلای خلق جهانچرا ز خلق جهان روی او بکرد نهان
اگر نخواست دلم زار و مستمند چنینچرا نگاشت رخش خوب و دل‌فریب چنان
اگر نگشت دل من تنور آتش عشقچرا ز دیدهٔ من خاست دم به دم طوفان
اگر نه پشت من و زلف تو ز یک نسبندچرا چو زلف تو شد پشت من دو تا و نوان
اگر نه چشم من ابر است چهرهٔ تو چو گلچرا ز گریهٔ من او همی شود خندان
اگر نه زلف سیاه تو گشت چوگان‌بازچرا ز سیمش گوی است و از سمن چوگان
اگر نه یزدان درمان درد بر تو نوشتچرا دو چشم تو درد آمده‌ست و لب درمان
اگر نه حیوان اندر لبت نهاد خدایچرا ز بوسه کنی مرده زنده چون حیوان
اگر نه هست نشان از دهان تو سخنتچرا به بی‌سخنی باشدت نهفته دهان
اگر نه هست اثر بر میان تو کمرتچرا ز بی‌کمری نایدت پدید میان
اگر نه چشم تو با من نبرد خواهد کردچرا نهاده به تیر و کمان سر پیکان
اگر نه غالیه‌دان آمد دهان شکرچرا ز غالیه دارد به گرد خویش نشان
اگر نه زلف سیاه تو غالیه‌ست به طبعچرا نهاده سر خویش پیش غالیه‌دان
اگر نه جان مرا رنج خواستی و بلاچرا نهفتی لؤلؤ میانهٔ مرجان
اگر نه باشد ایمان نهفته اندر کفرچرا نهفت رخ تو به کفر در ایمان
اگر نه غمزهٔ تو تیغ خسرو گیتی استچرا چو تیغ وی از تن همی رباید جان
اگر نه خسرو گیتی امیر ابوالفتح استچرا به دولت او گشت گیتی آبادان
اگر نه خذلان از بهر دشمنان وی استچرا ز دشمن وی هیچ نگذرد خذلان
اگر نه گردون بر کام او گذارد گامچرا هر آنچه بخواهد بدو رسد آسان
اگر نه آتش سندان گداز شد تیغشچرا همی بگدازد ز تیغ او سندان
اگر نه هست زمین و زمان به حلم به طبعچرا شدند گران و سبک زمین و زمان
اگر نه دعوی پیغمبر همی کند اوچرا بیامد شمشیر و کف او برهان
اگر نه نیزهٔ او رنج خیل کفران استچرا هیمشه به درد اندر است از او کفران
اگر نه تیغ تو ای شهریار آتش گشتچرا عدو را تفته کند به تن خفتان
اگر نه کان جواهر ترا به مادح کردچرا نهاده زمانه ز مدح‌های تو کان
اگر نه بود نیای تو بهترین ملوکچرا ستوده مر او را خدای در قرآن؟
اگر نه عمر تو دارندهٔ جهان آمدچرا جهان را کرده‌ست عمر تو عمران
اگر نه گیتی با دشمن تو زندان شدچرا همی لب ایشان بساید از دندان
اگر نه هست حدیث تو دانش و فرهنگچرا شده‌ست از او ملک رسته از حدثان
اگر نه سود و زیان زیر کلک و تیغ تواندچرا ز کلک تو سود آید و ز تیغ زیان
اگر نه گوهر در گنج تو چو مهمان استچرا نگیرد در گنج گوهر تو مکان
اگر نه فضل تو نزدیک هر کسی پیداستچرا مدیح تو زی هر کسی بود آسان
اگر نداد به تو دهر فضل پیغمبرچرا به شاعر تو داد دانش حسان
اگر نه خواهی بودن همیشه شاه زمنچرا سپرده به تو چرخ عمر جاویدان
اگر نه بخشش و احسان تو چو خورشید استچرا رسیده بهر مردمی ز تو احسان
اگر نه جاه همیشه عدوی فضل بودچرا چو جاه فزون گشت فضل شد نقصان
اگر نه هست چنین این سخن که می‌گویمچرا چو پار نجوید مرا شه آران