گنج

شمارهٔ ۱۲۴ - در مدح ابوالمعمر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: م۳۶ بیت
خلاف بود همیشه میان تیغ و قلمکنون به بخت ملک متفق شدند به هم
چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاراناز اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم
ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیفسقیم لون و دل دوست را شفا ز سقم
مخالفان را چون چوب موسی عمرانموافقان را چون باد عیسی مریم
سرش چو قیر و شب دوستان از او چو بلورتنش چو زرد و رخ ناصحان از او چو بقم
حدیث گوید چون گوهر و بریده زبانغذا نجوید جز عنبر و دریده شکم
طرب ندارد وزو دوستان عدیل طرباِلَم نداند و زو دشمنان رفیق اِلَم
نهان هر دل بشناسد و ندارد فهمحدیث گوید با هرکس و ندارد فم
زبانش نی شب و روز است ترجمان عربنظرش نی شب و روز است رهنمای عجم
علم بجست قلم برکشید از آنکه دو کسجهان به زیر علم یافتند و زیر قلم
یکی امیر جهان اختیار هفت اقلیمیکی رئیس اجل افتخار صد عالم
مکان مردی استاد بوالمعمّر رادچراغ مجلس انس و وفا امام امم
ز چرخ بهر مُعادیش کاستی و خللز دهر بهر مَوالیش راستی و نِعَم
به گاه شرع زیادت ببخشد او ز سخابه روز حشر سیادت ببخشد او ز کرم
ز خصم جان بستاند همی به تیغ و سنانز دوست دل برباید همی به زرّ و درم
نه هیچ فضل بود بر ضمیر او مضمرنه هیچ لفظ بود بر زبان او مُدغم
بلا شناسد گفتن جواب مردم لانِعَم شمارد گفتن جواب خلق نَعَم
عدوی خانه او جاودان عدیل عناستحسود دولت او جاودان ندیم ندم
فلک به روی موالیش برفشاند گلسما به جان مُعادیش برفشاند سم
به فضل گوهر معدوم را کشد به وجودبه جود گوهر موجود را برد به عدم
ایا به خاتم در دست ملک چون انگشتو یا به مهر بر انگشت ملک چون خاتم
به فر و فال فریدونی و سیاست سامبه مهر و چهر منوچهری و جلالت جم
ز خلق دست بدی دور کرده چون دستانستم کننده بر اعدای ملک چون رستم
ز روی جود ترا حاتم از شمار عبیدز روی فضل ترا صاحب از شمار خدم
همی به تیغ کنی گردن مخالف نرمزمین راست کنی وصلهاش را به قلم
به شادی آفتِ انده به راست نفیِ دروغبه رادی آتش بخلی به داد مرگ ستم
بود معانی روشن پدید از قلمتچنانکه نور مه و مشتری در ابر ظلم
توئی به گاه سخا درد آز را درمانتوئی به گاه سخن ریش جهل را مرهم
به جان تو که گر ابلیس را خبر بودیکه چون توئی بود اندر نژادهٔ آدم
به پیش آدم صد ره به رخ بسودی خاکبه پیش آدم صد ره به تن ببودی خم
شود چو مرجان لؤلؤ میان کام صدفگر اوفتد ز حسام تو سایه بر قلزم
چو چشم مهر بود با دل تو چشمه نیلبود چو بادیه پیش کف تو وادی زم
همیشه تا ز حرم ایمنی جدا نبودهمیشه تا نبود خرمی جدا ز ارم
همیشه تا به بهار است سبز و خرم باغهمیشه تا به خزان است زرد و زار و دژم
دیار تو چو حرم باد جاودان ایمنسرای تو چو ارم باد جاودان خرم
ز بخت رنج تو هر روز کم نشاط تو بیشبه جود نام تو هر روز بیش و مالت کم