شمارهٔ ۱۲۳ - در مدح ابوالخلیل
تا شد از گل بوستان سیمگون بیجاده فامبوی و رنگ از گل ستاند و باده و بیجاده وام
از شکوفه باد در بستان شده لؤلؤ فشانوز شقایق سنگ در صحرا شده بیجاده فام
حور عین از خلد اگر عمدا ببستان بگذردخلد با بستان بچشم حور عین آید سقام
وقت خفتن سار بر مرجان نهد در باغ سرگاه رفتن گور بر سنبل نهد در دشت گام
ابر نیلی دیده گریان چون زنان سوگوارگل عقیقی روی خندان چون بتان شادکام
از شکوفه باغ بینی وز ستاره آسمانباز نشناسی بواجب کاین کدام است آن کدام
لحن قمری چون کند معشوق با عاشق عتاببانگ بلبل چون دهد بیدل سوی دلبر پیام
نو بنفشه رسته گرد برف مانده جای جایچون نبات لاجورد انگیخته گرد رخام
در میان برف سر بر کرده برگ شنبلیدهمچو زر پخته رسته در میان سیم خام
مشگ بیزد همچو آهو در چمن باد صبادر ببارد چون صدف بر دشت هر روزی غمام
آبگیر از باد چون گسترده دام نیلگونباغ نازان زیر او مانند ماهی زیر دام
از ترنج و نار بستد سوسن و سنبل وطنوز کلاغ و زاغ بستد بلبل و قمری مقام
نرگس اندر باغ همچون میگسار سبزپوشکش ز مینا ساعد سیمین بکف زرینه جام
گر همی در باغ جوئی حور زی بستان نگرور همی در بزم خواهی خلد در بستان خرام
چرخ چون پر حمام و دشت چون پر تذروباغ پر بانگ تذرو و سرو پر لحن حمام
لاله چون جام عقیقی پر ز گلناری نبیداقحوان چون قحف پر از زر دیناری مدام
پیر می بستان بنیسان از غلام ماه رویگز نسیم باد نیسان پیر می گردد غلام
لحن رود آید بگوش از لحن بلبل گاه روزبانگ کوس آید بگوش از بانگ تندر گاه شام
ز ابر تیره برق هر ساعت بتابد چون ملککز میان گرد لشگر برکشد تیغ از نیام
بوالخلیل آن از بدی خالی بکردار خلیلخیل مهمانان تازه بر سر خوانش مدام
پیش جود او بود چون قطره ای دریای رومپیش حلم او بود چون ذره ای کوه سیام
روزگار بد بدو بیداد نپسندد چنانکهدام و دد دانند صید اندر حرم کردن حرام
هرکه را تیغش دهد هنگام کوشیدن نویدسوی دوزخ باشد او را هم بدین گیتی مقام
بر در ایوانش باشد دائم از شادی گروهبر در گنجش بود دائم ز سائل از دحام
دوستانرا زوجنان و دشمنانرا زو سقرناصحانرا زو شفا و حاسدان راز و سقام
نیکخواهانرا نعیم و نیک یاران را نعمبد سگالانرا حمیم و بد فعالانرا حمام
در دل خواهنده نوش و بر دل بدخواه نیشبر سر خویشان لؤلؤ بر سر خصمان لگام
شوم از او گردد همایون بوم از او گردد هماینام از او یابد همال و رام از او یابد همام
مر سئوال سائلان را بدره باشد زو جوابمر سجود زائران را رزمه باشد زو سلام
تنگ باشد بحر عمان پیش او گاه عطاگنگ باشد فکر سحبان پیش او گاه کلام
راحت از محنت بمیمون ملک او دارد ملوکبر فزونش باد دائم ناز و نوش و کام و نام
بامدادان پرگهر بیند کنار خویشتنگر بشب دستش ببیند خواستار اندر منام
تیغ او شیر است و صدر جنگجویانش عرینتیر او باز است و چشم کینه دارانش کنام
این بوقت جنگ جستن خون دل خواهد شرابوان بوقت کین کشیدن مغز سر جوید طعام
ای ترا فر فریدون و جمال و جاه جموی ترا چهر منوچهر و حسام و سهم سام
کرده روز تاختن بر خصم چون رستم ستمگاه تیر انداختن بر شیر چون بهرام رام
دوستانرا دل بخندد چون تو برداری قلمدشمنانرا جان بگرید چون تو برداری حسام
از ظلام آن ظلم بر ناصحان گردد ضیاوز ضیاء این ضیا بر حاسدان گردد ظلام
گرچه امروز از تو ترکان هر زمان خواهند باجباز فردا نعمت ترکان ترا گردد مدام
اول اندر مصر یوسف هم چنین در بند بودآخر او را شد مسلم ملک مصر و ملک شام
عام گر نزد تو آید چیره تر گردد ز خاصخاص گر دور از تو گردد خیره تر گردد ز عام
ملک تو بادات چندان کش ندانی خار و گلعمر خوش بادات چندان کش ندانی ماه و عام