گنج

شمارهٔ ۱۲۲ - در مدح ابوالحسن علی لشگری

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: م۲۸ بیت
تا جهان از گل خرم شده چون باغ ارمآهو ایمن شده بر سبزه چو مرغان حرم
از بر سوسن بین برگ گل زرد و سپیدچو پراکنده بمینا در دینار و درم
لاله و سبزه بهم در شده از باد بهارهمچو آمیخته پیروزه و بیجاده بهم
سمن از باد همی جنبد چون پشت شمنچمن از لاله همی خندد چون روی صنم
بوستان بر گل هر روز همی آرد گلوآسمان بر گل هر روزه همی بارد نم
گر نخورد آب طبر خون و بقم لاله ستانچون بیاراست چمن را بطبر خون و بقم
لاله نعمان مانند یکی جام عقیقزده از غالیه اندر بن آن جام رقم
بلبل از گلبن با چنگ بهم ساخته نایصلصل از عرعر با زیر بهم ساخته بم
چمن آراسته از دیبا چون کاخ قبادگلشن افروخته از گوهر چون افسر جم
ابر با کوس وعلم بسته مصاف از بر کوهنعره رعدش کوس است و همی برق علم
گلبنان صف زده آراسته پیرامن باغهمچو پیرامن تخت شه استاده خدم
خسرو آدمیان تاج کیان لشگری آنکه به نیکیش زند هرچه بنی آدم دم
بقلم بحر دمانست و همه موجش زربسنان ابر دمانست و همه سیلش دم
از بس جودش مردم نکند یاد نیازوز بس دادش مردم نبرد نام ستم
مهر او جان موالی بسپارد بنشاطکین او طبع معادی بسپارد به الم
ز سخا و کرمش مردم نشناسند چه حرصز نشاط و طربش مردم نشناسند چه غم
الم از تیغش بر کرگدن و شیر و پلنگوز کفش بر درم و دیبه و دینار الم
گر دو صد شهر بگیرد نکند فخر بدانگر دو صد گنج ببخشد نکند روی دژم
ای جهانگیر و جهانبخش بمردی و کرمای جگر سوز و دل افروز بشمشیر و قلم
با رضای تو ظلم گردد مانند ضیابا خلاف تو ضیا گردد مانند ظلم
دل میران ز غم هیبت تو یافته رنجقد شاهان ز پی خدمت تو یافته خم
آن شهانی که همی چرخ بسایند بپایفخر دارند که سرشان تو بسائی بقدم
جان خویشان تو از ماه طرب یابد نورچشم خصمان تو از دود بلا گیرد نم
عید فرخنده فراز آمد و نوروز بزرگهر دو بگذار بکام دل و غمها کن کم
ای بمردی و جوانمردی و نام از بر لوحبه ثنای تو قلم هرگز ننویسد قدتم
ای به پیمان شفیع تو خداوند عربوی بفرمان تو پیوسته خداوند عجم
تا نه چون سیم بود سنگ بمقدار و بلونتا نه چون سم بود شهد بآثار و بشم
ناصحانت را هر جای حجر باد چو سیمحاسدانت را هر جای عسل باد چو سم