شمارهٔ ۱۲۱ - فی المدیحه
ایا درفش تو باز سپید و خصم تو بومنرفت زیر فلک چون تو خسرویرا بوم
چو بوم گردد بر دست حاسدان تو بازچو باز گردد بر بام ناصحان تو بوم
سموم گردد بر دوستان تو چو شمالشمال گردد بر دشمنان تو چو سموم
بکام یارت ز قوم خوشتر از تسنیمبکام خصمت تسنیم بدتر از ز قوم
چو زر بگردد بر دست دوستان تو خاکچو سنگ گردد بر دست بدسگال تو موم
موافقان تو زاده همه بطالع سعدمخالفان تو زاده همه باختر شوم
سخن که هست صفت همه بود ممدوحسخن که نیست بمدحت همه بود مذموم
مخالفان تو زان متفق شدند بهمکه مرغ شوم کند خانه بر درت از موم؟
تو شهریار کریمی و کار تو کرم استبخور بیاد کرام و کبار آب کروم
چو عدل وجود تو اندر زمانه شده موجودبگشت زفتی و جور از میان ما معدوم
همی ثنای تو بیرون برد ز خاطر غمهمی مدیح تو خالی کند ز قلب هموم
بباز ماند یارت از آن بود فرخببوم ماند خصمت از آن بود مشئوم
مر آن یکی را باشد بدست شاه مقاممر این یکی را باشد قرارگاه ببوم
دو خائنند دو نعمت سپرده خصم تراخلاف خشم توشان کرده در جهان مرقوم؟
اگر رها کنی آن نیز هر دو را بکرمچنان بود که دو بنده بوی خریده ز روم
اگر نخواهی کاندر ولایت تو بوندبحکم حاجت باید جوازشان مختوم؟
همیشه خصم تو محروم باد و تو محسودهمیشه باش تو محسود و خصم تو محروم