شمارهٔ ۱۲۵ - در مدح ابوالیسر
ربود جان و دل من بزلف غالیه فامبتی که بوی دهد زلف او بغالیه وام
همی رباید صبرم بزلف غالیه بویهمی فزاید عشقم بجعد غالیه فام
یکی نه شست و گل سرخ را گرفته بشستیکی نه دام و مه تام را گرفته بدام
که دید توده شود مشگناب بر گل سرخکه دید حلقه شود عود خام بر مه تام
از آن دو کژدم بر دل نهاده دائم سراز آن دوزنگی بر کف گرفته دائم جام
ندیده زهر نژندم چو زهر دیده سقیمنخورده باده نوانم چو باده خورده مدام
بدان دو مشگ سیه دام کرده سیم سپیددلم ببست بدام آن نگار سیم اندام
دلم همیشه ز بادام او فتاده برنجلبم همیشه ز یاقوت او رسیده بکام
روان من همه ساله بشادی از یاقوتزبان من همه ساله بزاری از بادام
چو آفتاب درخشان شود ز گوشه چرخبعام گوید خاص و بخاص گوید عام
که آن نگار کجا رفت و آفتاب کجاکدام بود رخ او و آفتاب کدام
گرفت جان و دل من غمام حسرت و غماز آن ز مشگ سیه کرده آفتاب غمام
غمام غم ز دل و جان من جدا نکندجز آفتاب عطاهای آفتاب کرام
پناه دانش و بیناد دین ابوالیسر آنکه اختیار کرام است و اختیار انام
ثبات ملک و بد و بخت ما گرفته ثباتقوام خیل و بدو بخت ما گرفته قوام
همیشه خنجر او را ز خون شیر شرابهمیشه نیزه او را ز مغز ببر طعام
کسیکه روزی بر وی کند سلام بطبعسلامت دو جهانش دهد جواب سلام
اگر سعادت خواهی که با تو بنشیندبمجلسش بنشین و بدرگهش بخرام
همیشه پیشه او خوردن است و بخشیدنبود گشاده دل و دست او بهر هنگام
همه ببخشد امروز و ننگرد فردامگر نداند کآغاز را بود انجام
همه متابع مالند و او متابع فضلهمه حریض بنانند و او حریص بنام
ایا همیشه سخا را بکف راد مکانایا همیشه وغا را بتیغ تیز مقام
کسیکه یافته باشد بروز رزم تو رنجکسیکه یافته باشد بروز بزم تو کام
از آن جدا نشود رنج تا بروز فناوزین بری نشود کام تا بروز قیام
اگرچه حکم زمانه رواست بر همه خلقرواست بر همه احکام او ترا احکام
ز ما سئوال بود نزد تو همیشه رسولز ما مدیح بود نزد تو همیشه پیام
رسول تو بر ما رزمه باشد و بدرهپیام تو بر ما اسب باشد و استام
ز فضل بر در تو سال و ماه باشد حشرز جود بر در گنج تو ماه و سال خیام
کسیکه تیغ تو او را دهد بحر نویدقضا بیاید و او را دهد بمرگ پیام
ایا کشیده بتایید تو سپهر سپاهو یا سپرده بفرمان تو زمانه زمام
همی گشاده کنی کار کهتران بسخاهمی ز دوده کنی رای مهتران بکلام
همیشه نیست بیکحال گردش گردونهمیشه نیست بیک روی گردش ایام
گهی ز غار بخاره کند ز خاره بغارگهی ز بام بخانه گهی ز خانه ببام
ز گشت بخت جهان حال من شده است تباهز نحس دور فلک روز من شده است چو شام
سخای تو کند امروز کار من بنواعطای تو کند امروز شغل من بنظام
همیشه تا نبرد کس ز شام شام بمصرهمیشه تا نبرد کس ز مصر چاشت بشام
ز شام رنج مماناد ناصح تو بچاشتز چاشت باز مماناد حاسد تو بشام