گنج

شمارهٔ ۱۰۱ - در مدح ابونصر مملان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اغ۱۹ بیت
تا خزان آورد روی خویش سوی باغ و راغابر یک ساعت نجست از تعبیه کردن فراغ
از لب دریا برآمد بامدادان خیل ابرو آسمان از وی شود پر خیل گردو دود و داغ
سرخ شد در کوه از پس لاله چید منقار کبکسم آهو سبز شد از بس گرازان شد براغ
از فروغ لاله و کل می شود رنگین دو چشماز شمیم بان و سنبل می شود مشکین دماغ
تا سحرگه بشکند در بوستان نرکس خمارلاله از ژاله بود چونان که پر از می ایاغ
برق هر ساعت بتابد همچو داغ تافتهآب ریزد از سحاب اندر میان دشت و باغ
تا حواصل عرض کرده طوطی و طاووس کوهکهربا کرده بعرض بسد و پیروزه باغ
بلبل از بستان گریخت از گلستان گلبرگ ریختجای این نارنگ بستد جای آن بگرفت زاغ
طرف بستان گشت پر قندیل زرین از ترنجگر ز نرگس بود بر روی زمین سیمین چراغ
تا نثار زر بشاخ سرو سر زی زاغ کرد؟چون برآمد ماه روی رایت خسرو ز باغ
خسرو پیروزگر بو نصر مملان آنکه نیستاز سخا و جود او را از دگر شغلی فراغ
دست و جودش ابر و باران است و آز خلق خویدتیغ و تیزش نار سوزان است و جسم خصم تاغ
هست دولت خاتم جاه وجلالش را نکینهست نصرت مرکب قدر و کمالش را جناغ
شیر را ماند بروز جنگ و خصم اوست میشباز را ماند بگاه رزم و دشمن چون کلاغ
مر ولی را قامت از مهرش فرازان چون چنارمر عدو را سینه از کینش گدازان چون کناغ
روشن از برق حسامش چرخ همچون صدر بازدشت از گرد سپاهش تیره همچون پشت ماغ
مهتری با بذل و جود او نیامد در جهانخسروی با عدل و داد او ندارد کس سراغ
سروری گر سرو قامت پیش بنده اش خم نکردپیچد اندر گرد اندامش اجل همچون فشاغ
تا بدشت اندر بروید لاله با داغ درونهمچو لاله دشمنش را باد دل پردرد و داغ