گنج

شمارهٔ ۱۰۰ - در مدح ابونصر سعدبن مهدی

تا مهر بر فروخت ببرج حمل چراغپر شمع و پر چراغ شد از لاله باغ و راغ
دیو است زاغ گوئی مقری است عندلیبکز بانک او ز باغ هزیمت گرفت زاغ
از بوستان کلاغ هزیمت گرفت راستکز بادریسه کشت سر کوه چون کلاغ
از باد شد غدیر بکردار صدر بازوز میغ گشت چرخ بکردار پشت ماغ
نرگس بیاد سوسن و شمشاد در فکنددینار گون نبیذ به کافور گون ایاغ
در باغ بگذری ز فروغ و نسیم گلرنگین شود دو دیده و مشگین شود دماغ
گوئی بباغ حور فرود آمد از بهشتیا دهخدای شه بگذشته است پیش باغ
بو نصر سعد مهدی کز نصرت است و سعدبر خاتمش نگینه و بر مرکبش جناغ
از مهر او کناغ فرازنده چون چناروز کین او چنار گدازنده چون کناغ
از خوی او برند گل و نسترن نسیموز روی او برند مه و مشتری فراغ
آموختن توان ز یکی خوش صد ادبوافروختن توان ز یکی شمع صد چراغ
آبست جود او و دل دوست چون خویدناراست خشم او و تن خصم خشک تاغ
در رزم برق تیغش اندر میان گردتابان ز چرخ باشد چون پیش دوده داغ
از مهر جود نیست بچیزد گرش میلوز شغل ملک نیست بچیز دگر فراغ
در باغ و راغ میر چمان باد جاودانتا جای سرو باغ بود جای رنگ راغ