گنج

بخش ۳۲ - حکایت استاد و شاگرد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۷ بیت
بود استادی به غایت پرهنرداشت شاگردی چو شیطان حیله گر
خیره و بی شرم و دزد و بوالفضولاوستاد از فعل او دایم ملول
از قضا آن مرد مسکین را هوسشد که شیرینی خورد بی خرمگس
در دکانش کاسه ای پر شهد بودخاطرش هر لحظه رغبت می نمود
خواست تا آواره گرداند رقیببعد از آن یابد ملاقات حبیب
گفت با شاگرد: کای ناسازگارموسم عیشست و ایام بهار
هیچ کس امروز در بازار نیستموسم عیشست و وقت کار نیست
آن پسر دانست کان استاد فرددر تکیف پنبه کاری پیشه کرد
لیک خدمت کرد از تزویر و زرقگفت: کای جان در کرمهای تو غرق
میل خاطر داشتم با این مرادکز کرامت کرد ظاهر اوستاد
اهل کشفی،مقتدایی،مأمنیگرچه استادی ولی شیخ منی
هر چه فرمایی به جان فرمان برمپیش فرمان تو از جان چاکرم
همچو تو شیخ مکاشف کس ندیدفخرداری بر جنید و بایزید
از برون این گفت و می گفت از درون:کای خرف نااوستادی سر نگون
پیری،اما عمر ضایع کرده ایای حرامت باد هر چه خورده ای
صوفییی آیا که شهدی یافتی؟در شهادت هم چنین بشتافتی
زاهدی،آیا که شاهد دیده ای؟یا مرا نادان و زاهد دیده ای؟
مرد دقاقی،که داری این هوس؟یا تو در غایت خری، من خرمگس؟
در درون این گفت لیکن از برونمنقبت می گفت از غایت فزون
پس برفت از پیش و گفتا: خیر باد!چون دکان را دید خالی اوستاد
کاسه را بنهاد پیش خویشتنگفت: عیاری نباشد همچو من
خواست تا عیشی کند با انگبینکز کمین گه در میان جست آن لعین
السلام علیک ای استاد کاردر امان باشی ز جور روزگار
در رهم ناگاه درد سر گرفتاز قضا در جانم آتش در گرفت
طوف نیک و نیست در طالع مرازان سبب گشت این مرض واقع مرا
گوشه دکان و کنج خویشتنبهتر از آوارگی در انجمن
اوستاد خسته چون رویش بدیداز تعجب رنگ از رویش پرید
سختش آمد،لیک درمانش نبودحیله ای می کرد و شفقت می نمود
که:مخور غم،نیک گردی عاقبتایزدت بخشد شفا و عافیت
بعد از آن برخاست قصد خانه کردگفت با شاگرد: کای داننده مرد
کاسه پر زهرست،خود را هوش دارخون خود را خود نریزی زینهار!
گرچه می ماند عسل را نیست آنمهلک جانست و جان زو بی روان
کودک این بشنید،خدمت کرد زودحیلها کرد و تواضعها نمود
گفت:با زهرم چه کار؟ ای خرده دانطالب الغالب که بیزارم ز جان
اوستاد ایمن شد و رفت از دکانکز عسس کردم عسل را در امان
از برای حفظ پیه و دنبه راپوز بندی ساختم آن گربه را
چونکه شاگردش ازین سان دید کارگفت:وقت فرصتست و اقتدار
بی توقف شخص شوم ناسزابرد مقراضش به پیش نانوا
در گرو بنهاد،یک من نان ستدبا عسلها در زمان پاکش بزد
چون زمانی رفت،آمد اوستاددید کان شاگرد در بانگست و داد
گریه دارد،دست بر سر می زندآتش اندر چرخ واختر می زند
گفت با شاگرد استاد:ای پسرچیست حالت؟ قصه بر گو مختصر
در زمان شاگرد در خاک اوفتادخاک بر سر کرد و گفت:ای اوستاد
ساعتی این جایگه خوابم ربودچون شدم بیدار مقراضت نبود
سخت ترسیدم ز چوب بی امانزهر خوردم تا بمیرم در زمان
خود نمردم،این چنین تقدیر بودنیست با تقدیر او تدبیر سود
ای تو خود را اوستادی کرده نامخاص کی کردی؟چو هستی دون عام
دانش شاگرد چون دستت ندادکی توانی بود آخر اوستاد؟
تو چنان پنداری،ای مرد دغلمی توانی کرد با شیطان حیل؟
این گمانهای غلط انگیز اوستگر بدین مغرور گردی نانکوست
غافلت سازد بفکر ناصوابتا بدزدد آنچه داری درجراب
آنکه شاگردش تصور داشتیبود استادت،غلط پنداشتی
در هوای خویش بیمار آمدیبنده تزویر و پندار آمدی
از عفونت زرد شد سیمای توگر درین حالت بمانی،وای تو!
گر تو ترک خود کنی مردی شویبگذری از خار غم، وردی شوی
دوست تر دار از خود آن محبوب راطالب رب شو،بهل مربوب را
خود برای یار خواهی کاملییار بهر خود مجو از جاهلی