گنج

بخش ۲۲ - رزم صوف و کمخا

۲۲ بیت
یکی دیده بان از علم بر منارسپاهی آن لشکر بیشمار
بدید و بدین سر خبر باز دادکه آن رختها آمد اینک چو باد
طلایه زرخت طلادوز بودچو مهر فلک عالم افروز بود
ندیدند القصه آسایشیرسیدند با هم در آرایشی
ارخته چو برداشت رخت و بنهبدش ز آستین میسره میمنه
طلا دوز کرد آن سیاهی نگاهبگفت این زر سرخ و روی سیاه
چو دستار بافش فرو هل نمودزدرزو زگو جامه گودرز بود
نگر کیسه میخ حمل لباسبتحقیق روئین تن او را شناس
میان بندها را علم ساختندبحرب ملابس بر افراختند
زسرهای دستارچه بد درفشهمه سرخ و زرد و کبود و بنفش
همی بوددستار بر صندلیابا تاج بر قلبگاه ملی
که صف را چو آئین بیاراستندسلحها سراسر به پیراستند
زبس گرد پنبه که ازجبه خاستیکی روی را آستر شد دور است
فرو رفت و بر رفت در آن نبردبهر جبه سوزن زهر خرقه گرد
چپرهابد از خرقه پوستینسپرهایشان از الرجاق زین
برآورد دستار گرزی گرانفرو کوفت برترک توبی روان
برآهیخت گرزی کدینه برختبزد برقدک تا که شد لخت لخت
زحرب و زضرب آن ملاکم نشدنمد زینشان خشک یکدم نشد
زنیهای جولاهگان نیزه بودکتکهای قصار همچون عمود
خیاط آنچنان ناوکی در سپوختکه ده روی از جامه درهم بدوخت
چو دو لشکر برد درهم زدندبرو آستر را بیکدم زدند
کشیده بت و شال و خفری ردهملای مله جمله برهم زده