گنج

بخش ۱۱ - در گریختن ایلچی از بند صوف

۴ بیت
بهنگام خفتن یکی پیش بندگریزاند ایلچی یلمه زبند
گرفتند پیراهنی در طریقکه باید بدادن بدست رفیق
بگفتا مرا خود نماندست جانزدست شکنج ولت گازران
من از یلمه بودم همیشه بتنگگذشتی همی روز نامم بننگ