بخش ۱۲ - مثل
چه خوش گفت درزی بیک جامه پوشچو تشریفی میفکندش بدوش
که به در فراخی بمردن بسیکه جان پروراند بتنگی کسی
بشستن چه سودش دهد داوریدر اشنان ما جامه دیگری
بگفتندش اینقصه از فعل بدمینداز چون رخت گرما زخود
که بس گربه بیدت اندر ازارکنیم ارنگردد قبا آشکار
نه سوزن بد آخر قبائی چنینکه ناگه فرو رفت اندر زمین
هم آغوش و هم خفت او بوده استبروزو بشب جفت او بوده است
بگفتا نه تنها مرا محرمیستمیان بندو دستار با خرمیست
باودسته کارد وابسته همتنها درین کشتنی نی منم
توازریسمانی که رفتی بچهچرا خود نگیری بجرمش کله
دوصد ترسم ار بیش ازین میدهیکه کندست گیوه زپای تهی