گنج

بخش ۱۰ - در بند کردن قباکه بایلچیکری آمده بود و غضب نمودن

۲۰ بیت
سراسر سخنهای او باز راندخطی چند مخفی بنزدش بخواند
بسی دسته بسته فرستاده بودجوابش بره چشم بنهاده بود
شه صوف ماند از رسنالت شگفتبدندان بخیه یقه خود گرفت
بدان ازشکن کرد ابرو بچینبگفتا که قحبه نمائیش بین
دراصلش خطا دانم آن ناتمامهمه نقش باطل نژادش حرام
قبارا نهادن بفرمود بندپس از گرد ره نیز چوبش زدند
بد از ترک تو بیش تیغی بسازچماقی هم از دکمه پا دراز
به پشمینه شلوار گفت این ببربگویش که اینست تاج و کمر
سکه خطبه ات نیز دشنام دادمبارک بود زود در پوش شاد
میان اینزمان جنگ را بسته دارمشرف کجا میکنی کارزار
چو بالش نهم پنبه ات در دهنببستر بیند از مت زار تن
بقد جوابش هر آنچه او بریدزایلچی کمخا تمامی رسید
چو از سوزن او روی درهم کشیدبجز جنک رائی و روئی ندید
چنین گفت یا ساقیان قدکبتنها مرا هست صدبار لک
من از پوستین برکنم پوستشبماتم درد پیرهن دوستش
زگرد سپاهش کنم خاک بیرکه بیدش زند گردد او ریز ریز
مرا مینهد پنبه آن با نمدزرختم مگر هست یار و مدد
بشلوار والا زرای کتاندرم پاچه ات گفت درپاچه دان
بدو گفت والای شاهد لقابحناست گوئی مگر دست ما
مگو عیب یقه تو ای دگمه بیشبدارید سر در گریبان خویش