گنج

شمارهٔ ۹۹ - خواجه حافظ فرماید

۱۰ بیت
فاش میگویم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
در جواب آن
داد تشریف بهار و دل ازان شد شادمکه دگر کرد زحمالی رخت آزادم
چند اندر دکه آش پزان بنشینممن که در خان اتابک ببهشت آبادم
شکر آن خالق پاکی که زتشریف قماطتن بپوشید هماندم که زمادر زادم
که مرا نیست بدوران چوحنین و چکمهبمتال یقه زانرو بقفا افتادم
گوئیا عهد ازل عقده دستار منستکه ازان روزکه شد بسته دگر نگشادم
نیست جزدال مجرح بضمیرم نقشیچکنم حرف دگر یاد نداد استادم
نرمدستی زنو امسال گرفتم در برکهنه ابیاری پارینه برفت از یادم
زین همه جامه معنی که خدا داد بمنصندلی و قتلی پیش کسی ننهادم
هردم از البسه معنی رنگین قاریجامه می‌رسد ازنو بمبار کبادم