شمارهٔ ۹۸ - وله قدس الله روحه
بچرخ میرسد از عشق تار قزآهمزهجر جامه چو صابون در آب میکاهم
بماهتاب نپوشم کتان که میترسمکه چشم زخم رسد بر لباس از ماهم
گهی که جامه ببالای من برد خیاطقدی دگر ز برای اضافه میخواهم
منی که دل ننهادم بشاهد بازارفغان که بسته والا ببرد از راهم
زسرفرازی دستار بندقی چه عجببعقدش ار نرسیدست دست کوتاهم
نداشت مرتبه و قدر و پایه قاریبوصف خیمه و خرگه بلند شد جاهم
نمیکنم چو گدایان همیشه مدح کدکبه ملکت سخن از وصف چارقب شاهم