شمارهٔ ۸۴ - اوحدی فرماید
منم غریب دیار تو ای غریب نوازدمی بحال غریب دیار خود پرداز
در جواب او
هولی بندقی مصریست در سربازخیال بندی من بین وفکر دورو دراز
بطرز ز جامه نوانکه پاکدامن بودبدید شیوه والاوگشت شاهد باز
مرو بداغ اتو ای میان دو تو در تابدم از محبت اطلس زدی بسوز و بساز
مقام گشت بقاف قطیفه چرخیشچو مرغ قبه زر جلوه کرد در پرواز
زجیب جبه نو دگمها چو بگشایمدریچه زبهشتم بر وی گردد باز
مخور چو بیسر و پایان غم عمامه و کفشکه مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
بسی معانی رنگین بوصف جامه نمودندیده ایم چو قاری دگر سخنی پرداز